اگر جلوی اشتباهات خود را نگیرید، آنها جلوی شما را خواهند گرفت
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو

جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
ماجراهای مش ملالدوله - 2
"ا هه که خسته شدم ، ننه از بس تو این آشپزخونه کار کردم ، دیگه پیر شدم . وقت استراحتمه ، وقت اینکه بشینم نوه های قد و نیم قد دورم باشن با اونا بازی کنم سرگرم شم . اِ ی مادر ، آرزو به دلم مونده عروسی تورو ببینم آی زمونه ....."
این صدای ننه قربونه که از تو آشپزخونه می یاد . مش ملالدوله که خسته و کوفته از سر کار اومده بود و به هوای بوی خوبی که از آشپزخونه شنیده بود (در واقع بوییده بود !) سری به اونجا زده بود تا شامی بخوره و چون بوی خوبی می داد سر کیف اومده بود و اشتباهی سوال ساده ولی خانمان برانداز رو پرسیده بود "هان ننه چطوری ؟ خوبی ؟ " که ناگهان همه این جملات به صورت رگبار ناگهانی از پیش آماده شده ای به سرش ریخت و تازه اون شصت نصف و نیمه پاش (کلا همه چیش نصفه و نیمه است آخه ) خبر دار شد که بعله بازم یکی از این حاج خانوم های دورو بر یه خوابی باسش دیده و اونم با بی تجربگی به دام غذای خوشمزه ننه قربون گرفتار شد. خلاصه چشمتون روز بد نبینه هر چی مش ملالدوله خودشو می زد به کوچه علی چپ و علی راست. و عین دیوار صمم بوک نشسته بود و غذاشو تند تند قورت می داد از اونور ننه قربون هم عین یه دونه از این مسلسل های زمان جنگ ، رگباری از کلمات و سخنان مادرانه رو به سرش وارد می کرد و همچین رشته ای از دین و حرف مردم و آرزوهای مادرانش و این دنیا و اون دنیا بافت که مش ملالدوله یهو چشم باز کرد دید بعله نه که خیال باشه واقعا با یه دسته گل دوطبقه تو فرقون نشسته همراه با ننه قربون و دارودسته همسایه ها دارن می رن برای انجام مراسم پر فیض خواستگاری و اونم هی داره تو دلش هر چی فحش و بد بیراه بلده به خودش می ده که چرا اونروز به هوای بوی خوب غذا پاش واشده به آشپزخونه ننه قربون !
القصه آدرس دختر فلانی رو که دوست دوست عروس همسایه سه دیوار اونورترشون معرفی کرده بود رو با دوسه بار عقب جلو رفتن و دور خودشون چرخیدن و از بقال و چقال پرسیدن ، پیدا کردن و فرقون رو یه جایی همون ورا پارک کردن و با حاج خانومای درو همسایه رفتن تو خونه آقای فلانی ! البته مش ملالدوله هم که پسر مودبیه گذاشت اون قطار خانومای چادری اول بره توش و بعد خود ش پشت سرشون با یه دسته گل دو طبقه ای و یه قد نصف و نیمه وارد شد و بعد از سلام و احوالپرسی رفت و یه گوشه میدون جنگ نه ببخشید یه گوشه مبل تو ی هال خونه آقای فلانی !

خوب این از قسمت اول ماجرای خواستگاری رفتن جناب مش مالالدوله تا پست بعد صبر کنید تا بفهمید که دارو دسته همسایه ها چه خوابی باسیه ایشون دیدن
فعلا خوش بگذره !
یکشنبه 30 مهر ماه سال 1385

چرا رفتم تو کف ؟

دیشب یه فیلمی دیدم به اسم Mariage Me & You  . که اولش فکر کردم درباره ۲ تا زوج و باید جالب باشه . تا ۴/۱ فیلم هم همین جوری بنظر می یومد یعنی که یه دختری با یه پسری ازدواج می کنه تو شب عروسیشون دوستاشون با هم آشنا می شن اما یهو جریان برعکس شد و معلوم شد که نه آقاجون اصلا فیلم درباره دو جنس مخالف نیست درباره دو جنس موافقه !

خب مشخصا جذابیتشو باسیه من از دست داد که تا آخرش نگاه کنم ولی در کل یه نکته ای تو ش بود که از دیشب تا حالا تو سر من هی دنگ دنگ می کنه و اینکه تو جامعه اونا (جامعه غربی در کل ) هیچ چیزی دیگه تابو نیست . حالا نه اینکه رابطه آزاد دختر و پسر معموله ، رابطه بین دو همجنس هم عادیه .

جریان این بود که پسر دختره با هم ازدواج می کنن و شب عروسی یه دختری می یاد و عاشق عروس خانوم می شه و برعکس . و باعث می شه که کم کم ازدواج بهم بخوره حالا یه قسمتش بود که خیلی این وسط خدا بود از لحاظ openMindi طرف و این که روز تولد دختره ، پسره کاملا می فهمه که جریان چیه و به دختره می گه من دیگه نمی تونم تحمل کنم که تو یکی دیگه رو بیشتر از من دوست داشته باشی و می زاره می ره ولی کل این جریان به دون هیچ داد و بی داد و کتک کاری و خیلی آروم و ناز بوده یارو تازه دختره رو بوس هم می کنه و می گه که خیلی دوستش داره !

البته خدا تر از اون صحنه ای که پدر مادر دختره می فهمن که جریان چینه (من که با خودم گفتم الان یه دعوای درست حسابی راه می یوفته چون که اینا پسره رو هم خیلی دوست داشتن ! ) ولی باباش خیلی جدی می شینه پیشش و می گه بهش که ببین عزیزم من تو زندگیم چون عشقمو داشتم همیشه خوشبخت بودم تو هم هر کاری بکنی ما ازت حمایت می کنیم ولی یادت باشه که Follow your heart!  درنتیجه دختره می دوه که به عشقش یعنی اون یکی دختره برسه !

البته قبول دارم که این فیلمه و می تونه اصلا اینجوری نباشه ولی خداییش همین که یک چنین فیلمی ساخته شده ، همین که با این فیلم نشون می دن که بابا جون ریلکس باشین ممکنه دخترتون عاشق یه دختره دیگه بشه ! بازهم این سوال برای من بوجود می یاد که ما کجائیم و اونا کجان؟ ما چقدر خودمون خودمون و سانسور می کنیم (منظورم کاملا جامعه است نه حکومت ) و اونا چی ؟ جدی چه کاری توی اون جامعه بده ؟ چه چیزی باعث این می شه که تو بترسی که بیانش کنی باسیه کسی ؟ (دختر خیلی راحت بیان می کرد که جریان چیه !) اصلا ترس از عمل وجود داره؟ اصلا سرکوب کردن احساسات وجود داره؟

به هر حال جالب بود و من الان تو کفم ! کف جامعه آزاد نه حکومت آزاد که دومی بنظرم هیچ جا وجود نداره ولی اولی ! نمی دونم !

پنجشنبه 20 مهر ماه سال 1385

شما یه جوجه کلاغ پیدا کنید ، چیکار می کنید ؟

Joje Kocholoo

برای یک جوجه کلاغ گم شده روی پشت بوم !
سلام جوجه کوچولو !
تو خیلی نازو جیغ جیغو بودی
اندازه یه نصف روز پیشمون بودی
هیچی هم که نخوردی و بعد هم گذاشتی رفتی
جوجه کوچلو نمی دونم الان کجایی !
اما اینارو باسیه غذر خواهی از تو می نویسم !

جوجه کلاغ ساه سوخته ناز نازی :
- ببخش که ما آدمها از چیزهای ناشناخته می ترسیم
- ببخش که هیج جا نه توی دانشگاه نه توی مدرسه بهمون یاد نمی دن که اگه یه جوجه کلاغ یهو افتاد رو سقف ماشین باید چی کار کنیم؟
- ببخش که از نظر ما آدمها کلاغها هم آنفولانزای مرغی دارن و نباید اوردشون تو خونه !
- ببخش که آدمها مواظب خودشون هستن ولی مواظبت از بقیه موجودات رو می سپارن به خدا و می گن انشاءالله که زنده می مونه .
- ببخش که کم و زیاد شدن یدونه جوجه کلاغ برای آدمها خیلی مهم نیست (راستش کم و زیاد شدن جوجه آدمها هم خیلی مهم نیست تو این همه جمعیت روی کره زمین چه برسه به کلاغها که بالای کره زمینن)
- ببخش که ما آدمها با این همه ادعای عقلمون حاضریم گول یه قصه رو بخوریم که مامانت می یاد می برتت اونم از روی پشت بوم ولی این واقعایت عینی رو قبول نکنیم که تو کو چولویی و احتیاج به مراقبت بزرگترها داری ! (آخه قبول کردن واقعیت باعث می شه که مسئولیتمون زیاد بشه ولی قصه رو که ما نگفتیم )
- ببخش که برای باز کردن مسئولیت از رو دوشمون هر جور توجیح غیر عقلی می کنیم (آخه ما یه خدایی داریم که هر وقت کم می یاریم مسئولیتهامون رو می ندازیم رو دوش اون !) مثل این توجیها :
طبیعتش اینه اگه خدا بخواد مامانش پیداش می گه ، اگه نه هم که گربه می خورتش .

دوست حامی کلاغم گفت باست دعا کنم (خدای ما به این درد هم می خوره که ما اشتباه کردیم بهش بگیم کارمون رو رفع و رجوع کنه ) پس دعا می کنم : خدایا جوجه کلاغ مارو بزار تو لونه گرم و نرمش یا اینکه برو به مامانش بگو که کجاست تا بیان ببرنش خونشون !

امروز می رم رو پشت بوم اونجایی که آخرین بار دیدمت به جات گل می زارم ، جوجه کلاغ ناز نازیه جیغ جیغو !
دوست دارت ، صاحب ماشینی که افتادی روش !

دوشنبه 17 مهر ماه سال 1385

   1      2    >>
تعداد بازدیدکنندگان : 37345


Powered by BlogSky.com


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری