اگر جلوی اشتباهات خود را نگیرید، آنها جلوی شما را خواهند گرفت
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو

مستر بین Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
بیابون چه شکلی است ؟
خوب جونم باستون بگه ، اگه بخوام اونجارو یکذره توصیف کنم تا شمام مثل من بفهمین که جریان چیه ! می تونم اینجوری بگم :
یه چند هکتار زمین تصور کنید ، زمینی که بیابونه ، یعنی خارو خاشاک داره . بعد برداشتن دور تا دور اونو دیوار کشیدن ، این یعنی که اینجا صاحاب داره ! بعد خوب مشخصا تو این زمینا ، باید ساختمون باشه دیگه ، سر جمع 4 تا مجموعه ساختمون در نظر بگیرین ، که آرشیتکت محترم دیده زمین خدا که زیاده ، نامردی نکرده و برداشته هر کدوم از این ساختمون ها رو انداخته یه گوشه زمین ! کلا فکر اون بدبخت بیچاره ای ، مثل اینجانب رو ، نکرده که مثلا در یک روز بخواد سه دفعه بین این دوتا ساختمون رفت و آمد کنه !
خلاصه این آرشتیکت محترم بعد از اینکه ساختمون هارو در موقعیت های مناسب گذاشته ، دیده که خوب یک عالمه زمین خدا بی مصرف مونده ، در نتیجه برداشته کلیه اطلاعات زیبا شناختی که تا حالا یاد گرفته بوده رو ، توی این زمینا اجرا کرده مثل یه آبراه با فواره سر تاسری که یه 6 کیلومتری از اینور زمین می ره اونور زمین و دقیقا توی راه رفت و آمده بین دوتا از همین ساختمون هاست. به طوریکه برای رسیدن از یکی به اون یکی باید از لبه این آبراه رد بشین ! انواع باغچه و پارکچه و حوض و صندلی پارک در هر نقطه ای که خالی بوده ! انواع پارکینگ های مخصوص ماشین برای جلوی ساختمون ها در فاصله یک کیلومتری از در ساختمون ! و جدول بندی و خیابون بندی و دیگه گل و گیاه و دار و درخت در اقصی نقاط این زمین خدا !
البته ایشون خیلی بی فکر هم نبودن ها ، برای رفت و آمد انسانها ماشین هایی رو طراحی کرده که از جلوی درب اصلی افراد رو به ساختمون های مورد نظرشون برسونه اما خوب اگه یه بنده خدایی ، بازم مثل اینجانب ، یه ذره دیر برسه که این ماشینا نباشن ، باید این فاصله رو پیاده گز کنه ، یعنی بیابون نوردی کنه که در حدود یکربع راه پیاده در جهت مخالف باده ! یعنی اگه یه ذره وا بدی یا احیانا بخوای اشتباهی ، موبایلتو جواب بدی ، کلا باد از روی زمین برت می داره می بره ! خوب اینم که تقصیر اون بنده خداهه می خواست دیر پا نشه !
خلاصه در نهایت گل شاهکارهای ایشون یه ساختمون نیمه کارست که شبیه خرچنگ می مونه اسکلتش و روی کلش پر از کبوتره ، که با هم دستجمعی پرواز می کنن البته صحنه های جالبی درست می کنن برای عابری که داره از اونجا رد می شه !
خلاصه این بود انشای ما در باره بیابون ! البته اگه کلا هیچی نفهمیدین ، خیلی بدو بیراه نگین ، بیشتر از این نمی تونم توصیف کنم ، حالا اگه خواستین یه روز می برمتون اونجا نشونتون می دم !

بازم خوش بگذره . و شب خوش
شنبه 30 دی ماه سال 1385

یه کم هم جدی بشیم !
خوب قبل از اینکه سلسله ما جراهای بیابون گردی رو شروع کنیم ، یه نکته جدی بگم ، چون بعد از این ممکنه خیلی چیزا شوخی باشه و یا فقط داستانی ، اما تو این مدت به خاطر نوع پوششی که من باید اونجا داشته باشم ، به این موضوع فکر کردم و به نظرم اومد خانم هایی که بر مبنای اعتقادات خودشون نه به خاطر جبر زمانه یا موقعیت اجتماعی و یا خانواده شوهر و هر دلیل دیگه ، صرفا بنا بر اعتقاد قلبی خودشون این نوع پوشش ، یعنی چادر رو انتخاب کردن از لحاظ من خیلی قابل احترامن و آدمهای موفقین تو زندگیشون ، چون خیلی مهمه که آدم به یه چیزی انقدر اعتقاد داشته باشه که هر سختی رو تحمل کنه .
من قبلا هم چادر سرم کرده بودم اما فقط دم حرم و توی حرم . اونجا خیلی راحت و ساده بود برای همین دفعه اولی که اومدن بهم گفتن ، شما باید چادر سرتون کنین خیلی به نظرم وحشتناک نیومد . اما وقتی رفتم اونجا و دیدم باید با چادر راه برم ، کار کنم ،غذا بخورم ، فرم پر کنم وحتی پالتومو از زیر چادر در بیارم و بپوشم ، اونوقت فهمیدم که خیلی هم کار راحتی نیست ! پوشش سختیه و خیلی مهمه که توی دنیای راحت طلب امروز یکی این پوشش رو برای خودش انتخاب کنه ، اونم یه دختر ، به خاطر اعتقاداتش اینکار و بکنه . برام جالب و قابل احترامن !
و متاسفم که توی مملکتی زندگی می کنم که برای پول در آوردن مجبوری چادر سرت کنی ! یا هر دلیل دیگه ای غیر از خودت و اعتقادت !
و خوشحالم که دوسال با آدمی زندگی کردم که سر همه اعتقاداتش وایساد از اعتقاد به زیاد بودن شهریه یا بد بودن استاد و یا اعتقاد به دینش ! و خیلی های دیگه که هستن و سر اعتقاداتشون وای می سن اعتقادی که می دونن درسته حالا هر چی هست !

همین !
خوش بگذره
شنبه 30 دی ماه سال 1385

بیابون گردی !
شوخی شوخی ، جدی شد و من هفته ای سه روز می رم بیابون ! یعنی هفته ای سه روز ساعت 6 صبح از خواب پا می شم . (دوستان می دونن این چه عذابیه :) ) یه کوله بر می دارم پر از لوازم مورد نیاز می کنم (شامل ناهار ، خوراکی برای طول مسیر و از همه مهمتر آب چون اونجا خوب بیابونه دیگه ! و کتاب برای وقتی که خوابم نمی بره .) می ندازم کولم و راهی سفر می شم ! یعنی هفته ای سه روز یک ساعت توی مترومی خوابم (در واقع سعی می کنم که بخوابم !) و کلا هفته ای سه روز اتفاقات جدید برام می یوفته ، منم چونکه نمی خوام شما ها عقب بمونین تا جائیکه بتونم و دست و بالم باز باشه ، اینجا می نویسم . چون اینجور اتفاقات جدید خارج از روال زندگی خوراک باسیه مطلب نویسی . البته تا زمانیکه خودش بشه روال زندگی !
پس فعلا منتظر باشین تا مطلب بعدی !
خوش بگذره .

پ.ن : راستی شوخی شوخی ، مدیر پروژه ما هم اینجارو می خونن ;) به قول بروبچز بسیار مایه فرح بخشی است ! D: که همون خوش آمدید خودمونه .
شنبه 30 دی ماه سال 1385

   1      2      3      4      5    >>
تعداد بازدیدکنندگان : 37324


Powered by BlogSky.com


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری