هیچ وقت فکر نکنین ، آدمها یک رنگن ، هیچ وقت فکر نکنین نقره ای ، نقره ای یه ! می تونه نقره ای باشه از اونا که وقتی دقیق نگاه کنی ، یه پا طیف رنگه . از اول سفیدی که می پوشه تا آخر سیاهی که تنها رنگ Temp وبلاگشه ! کی می گه تجربه مال بزرگترهاست ! خب برید بهش بگید اشتباه می گه ، خیلی ها هستن که با وجود رقمهای کوچیکتر تو شناسنامه ، اندازه موهای کله تو ، تجربه های جالب انگیز ناک دارن . اما هر کی می گه تجربه زندگی که آدم رو می سازه ، برید بهش بگید که راست می گه . چون می شه تو جوونی رو ببینی که خیلی بیشتر از بزرگترهای کله گنده تر ، حرف حساب تو مغزش داره ، با تمام جینگولک بازیهای جوونیش ، با همه جمله های بدون نقطه اش ! خوش گذشت ! Sorry ، بساط Smokcooking به پا نشد ! به شما هم خوش بگذره !
از آنجا که امروز ما می خواستیم به اقشار متوسط و درد کشیده جامعه ، کمکی بنماییم و هوای صافتری را به ایشان ارزانی بداریم و نیز چون می خواستیم قدری کنار مردم عادی بوده و با آنها دمخور شویم ، اتول را در خانه گذاشته و با پای پیاده و همراه با مسافرکشها و اتوبوسهای خطی به محل کار آمده بودیم ! در هنگامه غروب هم چون قرار ملاقاتی در یکی از مناطق خوش آب و هوا داشتیم ، باز هم با وجود خستگی زیاد از کار روزانه ، در کنار خیل عظیم جمعیت به سمت مقصد حرکت کردیم . در میانه راه به ما خبر رسید که آب و هوای منطقه مذکور از خوشی به سردی گرویده و اتراق در آنجا میسر نمی باشد ، اینگونه شد که ما چشم باز کردیم و خود را در ولایت ونک یا به قول امروزیها میدان ونک یافتیم ! با خود گفتیم که هوای خوشی است و نسیم خنکی می وزد ، مقداری تا ولایت میرداماد پیاده روی کنیم و از آنجا به بعد را به سمت منزل از مسافرکشهای دربستی استفاده کنیم که دیگر خسته بودیم از بودن در کنار جامعه . خلاصه در هنگام پیاده روی ، نظاره کردیم و دریافتیم که وَ ه این ولایات ونک و میرداماد چه پیشرفتی کرده اند. چقدر این فرنگ رفته ها در این ولایات اثر گذار بوده اند ، فروشگاهها و مغازه های به غایت بزرگی آنجا بود که اجناس فرنگی را به راحتی در دسترس ما قرار می داد. بسیار خشنود شدیم ، دعایشان کردیم اجرشان با خدا که زحمت مسافرت به فرنگ را برای خرید مایحتاج زندگی بر ما آسان کردند . الحق و الانصاف هم که قیمتهای خوبی داشتند حال یکی دو برابر بیشتر از قیمتهای فرنگ که اضافیش نوش جانشان! کاری بس فرهنگی کرده اند . اصلا همین کارهاست که باعث پیشرفت در جامعه می شود و تمدن را به ما ارزانی می دارد. حال دیگر می توانیم سرمان را در بین دوستان فرنگی بالا بگیریم و بگوییم که بعله ما هم در کشورمان شعبه فلان برُند خارجی را داریم ! آدم چه افتخاری می کند این پیشرفتها را در مملکت می بیند . قدمی هم در این مغازه ها زدیم و نظاره ای کردیم تا بعد با اتول برای خرید بیاییم . که البته افراد مغازه دار هم مشخصا از قشر فرهنگی و با اصل ونسبی بودند بسیار آدم شناس بودند تا ما از در هر مغازه وارد می شدیم ، سریع از وجنات ما به شخصیت و اصالت ما پی می بردند، سریع با ما خوش و بشی می کردند و تمامی اجناس خود را با خوشرویی بر ما ارزانی می داشتند، حتی یکی از این فروشگاهای بزرگ بسیار مترقی ، که نامش را به علت پیشرفت با حروف فرنگی Exir نوشته بود ، می خواست به رایگان و بدون چشم داشت مبلهای خود را به ما پیشکش کند که ما خیالش را راحت کردیم که یک دست به تازگی دوستان از فرنگ آورده اند و فعلا تا آنها از مد نیوفتد احتیاجی به مبلمان جدیدی نیست ! انسان نازنینی بود ، کارتش را به ما داد تا در آینده برای هر نوع خدمتی که می خواستیم ، خبرش بکنیم !
خلاصه که دیدیم مردم عادی هم ، زندگی خوبی دارند و دیگر مثل قدیمها نیست که تنها افرادخاصی می توانستند بروند فرنگ و مغازه های زیبا ببیند ، امروز هر آدم عادی هم در جامعه می تواند سری به این ولایت ونک یا میرداماد بزند و دنیای متمدن را تماشا کند و لذت ببرد ، خشنود شدیم که همه چیز در رفاه و آسایش است ، مسافرکش دربستی گرفتیم تا ما را به منزل برساند !
والسلام ، نامه تمام بیست و نهم بهمن ماه سال هزار و سیصد و هشتاد و پنج
آقا جون ، اوضاع خرابه ، بد فرم ، هیچکی هم هیچ کاری نمی تونه بکنه ، کفه ترازوی من بشدت بهم خورده و اوضاع قمر در عقرب ، کیشمیشیه ! تا حدی که دختر دایی و دایی گرامی ما ، لطف کردن فیلم The queen را دادن ، بنده نتونستم تا نصفشم ببینم ، اعصابم نمی کشید ، گفتم بیام وبلاگ بنویسم یک ذره غر بزنم ، البته تو چند روز گذشته ، هر کی به من رسیده و اشتباهی از دهنش در رفته که چطوری ، کلی غر شنیده ! آخریش این دوست گیتاریست اونور آبیمون بود ، که دهنش رو واکرد ، البته دهن چت منظورمه ، همچی تند تند غر زدم که خودم دلم براش سوخت ! خلاصه تا اطلاع ثانوی ، لامپ اضافی خاموش ، از پر منم رد نشین ! خیلی هم دلم می خواد که بزنم به کوه و کمر و کلن بی خیال زندگی بشم ! یه سخن حکیمانه هم از اینجانب که :"هر چقدر پول بیشتری بدست بیاری به این معنیه که زمان کمتری داری خرجش کنی !"
خوب قسمت دوم اینکه : امشب هوس کردم از خیلی چیزا بگم ، اما نشد ، یعنی دیدین که غر غر اومد و نذاشت تمرکز حواس پیدا کنم ! این چیزا تا حدی خلاصه و جمع و جورش اینا بود که می بینید 1- با مزه ترین اتفاقی که 4-5 سال پیش ، اونوقتا که من جوون بودم و عشق وبلاگ بیش ازاینا تو سرم بود ، چند تا وبلاگی بود که نویسندشون مامانهای جوونی بودن و وبلاگ در باره فرزندشون بود که تو راهه و بعدش وقتی به دنیا می یاد ، فکر می کنم اولین نوع این وبلاگ ، ماله من و مانی بود که خیلی خوشم می یومد و متاسفانه از یه زمانی به این نتیجه رسید که ننویسه . از اونجا من وبلاگ آلوچه خانم رو پیدا کردم و بدنیا اومدن باربد رو دیدم ، تا حالا که سه یا چهار سالشه ، خیلی وقتاش با هاش بودم ، خانواده جالبین جدن ، آلوچه خانم و همخونه شون و باربد . آقای همخونه شعر میگن ، بعد 12 سال فارغ التحصیل شدن و جدیدن کتاب هم دادن بیرون که برید و بخونیدش(از ته بخونین بیاین بالا) ، به نظر من که خیلی جالبه ، باهاش حال کردم ، خیلی دلم می خواست متن جالب تری براش بنویسم ولی نشد ! 2- در کنار همه اون اتفاقهای بامزه بالا ، برید اینجارم بخونید ، این وبلاگ یه دختر خانومیه که روزنامه نگاره ، و توی جمعیت انجمن حمایت از زنان کار می کنه ، من اصلا نمی شناسمش ، اما این خاطراتش ، تکان دهنده است ، نه ازاین لحاظ که بهش بد گذشته ، از این لحاظ که یک لحظه اگه آدم خودشو جای اون تصور کنه ، از همون برخورد اول خوشکش می زنه ! بعد به خودت می یای می گی ، الان اینا دارن چیکار می کنن ، ما داریم چی کار میکنیم ؟ اینم خوب می خواستم بهتر از این باشه که نشد ... و کلی چیزای دیگه که اصلا حسش نیست ، دلم میخواد یه جیغ گنده بزنم ! می دونین همیشه چه ترسی دارم ، اینکه زندگیم انقدر تو روزمره بمونه که آخرش تموم بشه و من نرسم هیچ کدوم از اون کارایی که دوست داشتم رو بکنم !