اگر جلوی اشتباهات خود را نگیرید، آنها جلوی شما را خواهند گرفت
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو

مستر بین Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پیله ای در خواب!

کاش من را رها می کردند
این دشمنان به ظاهر دوست و
دوستان به ظاهر دشمن.
کاش من ، در سکوت سنگین پیله ای
کرم وار در هم می پیچیدم،
و نمی ترسیدم از وحشت مردن در تنهایی
و نمی شکافتمش
برای دیدن کورسوی نوری ، که از دور دست می آمد.
کاش می گذاشتند محبت گل می داد
و آن را در دستان بادی سرخوش از حرفهای تند،
به سخره نمی گرفتند و پرپر نمی کردند.
کاش دنیا من را رها می کرد
و من ایده یافتن شادی در دنیا را.
کاش روحم ،در قلبی مهربان و گرم آرام می گرفت.
کاش دستی می فهمید، قلبی فکر می کردو مغزی محبت می کرد.
کاش...
آیا پایانی بر این همه اصوات خونبار هست ؟

.
.
و من لبخند می زنم بر همه این دوستان به ظاهر دشمن
و دشمنان به ظاهر دوست
و در آن هنگام با چشمانی خونبار در قلبم
احساس را سر می برم.

پ.ن : اینو قبلا یک جای دیگه نوشته بودم ، اما دلم می خواد اینجا بنویسم تا نظرات بیشتری دربارش ببینم ، پس لطفا اگه می یاین و می خونین نظرتون رو هم بدین که به قول دوستی بشه اینجوری فهمید که دنیا دست کیه !

سه شنبه 28 فروردین ماه سال 1386

وقتی بیابون بشه دشت و من دپرس باشم !
بد فرم بهار شده ، همه صحنه های مورد علاقه من داره هر روز دیده می شه ، درختهای کنار اتوبان مدرس (شمال به جنوب) که تو زمستون نوک همشونو می چینن ، و تو بهار وقتی از بغلشون رد می شی ، سر تا پاشون (حالا نه دقیقا تا خود پاشون ولی اکثر بدنشون !) سبز شده ، یه سبزی جالبی داره ! صحنه جالب روییدن جوونه ها رو ی درخت وقتی می بینی کل شاخه چوب خشکه و سرش یه موجود نوک تیز سبز زده بیرون ، داره از تو پوسته سخت خودشو می کشه بیرون و بزور می خواد بگه :"اوی ما هم هستیم!" یا دیدن یک عالمه از این گلهای زرد کوچیک که از لابه لای نرده های خونه ها خودشون رو بزور می ریزن بیرون تا هر رهگذری که رد می شه با غرور ،بهش فخر بفروشن که :"ببین ما چقدر خوشگلیم! " و اون گلهای بنفش شکل خوشه های انگور که از همه دیوار ها می رن بالا و خودشون رو از اون بالا آویزون می کنن پایین و با شیطنت به بچه های مدرسه ای می گن :"اگه تونستی مارو بگیری!" خلاصه که زمین و هوا و ماه و خورشید و باد و بوران در تلاشن که ما رو بهاری کنن و هیچ کاری تو یک روز بهاری سختر و دلخراش تر از نشستن پشت کامپیوتر و کارکردن نیست!

خب بلاخره همه جینگولک بازی ها و ننه من غریبم بازی های ما به نتیجه نرسید و هفته پیش با نامه رسمی به ما ابلاغ کردن که هر بلایی هم می خواد سرتون بیاد،بیاد ! پاشین برید بیابون! و ما هم شنبه رفتیم و دیدیم نه بابا بیابون کجا بود ، شده دشت ! یه دشت سرسبز خوشگل با یه آسمون باحال و باد خوب! اما چون طبق اصل حالگیری ، هیچ چیزی کامل نیست ، قسمت بدش این بود که بیرون باد می یاد و هوا بس ناجوانمردانه زیبا ! اونوقت ما تو یه ساختمون نشستیم که هیچ پنجره ای نداره و صرفا باید تصور کنی که هوا بیرون چقدر خوبه ! واقعا بلانسبت این معمار های گرامی ، اما یکم IQ زده معمار این ساختمون ،فکر نکرده ساختمون به این گندگی بیشتر از یدونه پنجره می خواد که این همه آدم بتونن هوا تنفس کنن ! ! !
خب چیز دیگه ای نمونده که من غر بزنم ، فقط اینکه هوا عالی برای اینکه بشه زندگی کرد ! حتی تو این دنیای وارونه وارونه ما !
خوش بگذره
یکشنبه 26 فروردین ماه سال 1386

داستان روزی که پرتقال از شیلی می یاد و مامانم از مکه !

صبح کله سحر : سر صبحانه تو شرکت ، بحث سر نحوه کار کردن تو خونه بود و یکی از همکارامون در جواب تیکه ای که آقای کنترل پروژه انداخته بود، به شوخی گفت :" مگه من مثل توام؟!‌" ایشون هم سریع با قیافه حق به جانبی گفتن :"مگه من چمه؟مگه من هر کاری دلم خواسته نکردم؟مگه کم از زندگیم لذت بردم ؟! " حالا جنبه کَل کَلشو که بزاریم کنار، این جمله تو ذهنم موند، یعنی جالبه که آدمی یک چنین ایده ای نسبت به خودش تو آستین داشته باشه ، حتی برای از رو بردن بقیه ! بعدشم یه نامه الکتریکی خوندم به نام "تناقضهای زمان ما" درباره خونه های بزرگترو خانواده کوچیکتر، راحتی بیشتر و زمان کمتر .باعث شد که من احساس کنم دلم می خواد خوشحالترزندگی کنم.

تا ۱۱ ساعت دیگه مامان و بابام می یان!

بعداز ظهر : دارم با همراهی مامان بزرگم وظایف خانم خونه بودن رو انجام می دم. تو محله اونا رفتیم میوه فروشی و از آقاهه خواستیم بهترین پرتقالش رو بده . فروشنده بادی تو گلو انداخت و گفت:" این پرتقالامون مال شیلیه ؟!" من با چشمهای گرد شده گفتم :" جان؟ مال کجاست ؟ شیلی ؟ شیلی دیگه کجاست؟ همینمون مونده که پرتقالمون از شیلی بیاد!؟؟" بعد هم یه نگاه عاقل اندر سفیه به آقاهه انداختم و رفتم سراغ پرتقالهایی که داره می گه مال ایرانه ! فروشنده که تا همینجاهم دیگه له شده داره آروم آروم توضیح می ده که شیلی طرفهای آمریکاست . من یکدفعه با تعجب می پرسم :"آمریکا؟ شما از اونجا سیب و پرتقال می یارین؟ حالا چند اینارو می دین اصلا؟" تو همین حین مامان بزرگم دارن از سیبهایی شیلی بر می دارن که قیافه خوشگل تری داره. فروشنده می گه :"۲۵۰۰ تومن" مامان بزرگ من :"چی؟وااااا ، نه نه نه نمی خواد!" و در یک حرکت سریع کیسه ای که پرکردن رو خالی می کنن و از ایرانیا بر می دارن ! منم اون وسط شعار می دم :"ایرانی جنس ایرانی بخر ! " وقتی اومدم بیرون یه جفت شاخ داشتم ، پرتقال از شیلیییی!

مامانم تا سه ساعت دیگه می یاد!

۳ ساعت بعد : مامان بابام بموقع هواپیماشون نشسته. ما هنوز تو ترافیکیم . عمه جان، که زودتر رفتن، زنگ می زنن که کجایین ؟ من جواب می دم :"نمی دونم، ما دنبال علائم روی تابلو ها که نشون میداد فرودگاه از کدوم سمته ، اومدیم . بعد یکهو وسط شیخ فضل الله یارو که تابلو می نوشته به این نتیجه رسیده که هر کی تا اینجا می یاد بقیه راهو خودش بلده.درنتیجه دیگه ننوشته بود که فرودگاه از کدوم وره. ماهم وسط اتوبان از یکی رو هوا پرسیدیم و یه جایی پیچیدیم و حالا داریم دنبال بقیه ماشینا می ریم !" ۱۰ دقیقه بعد دوباره علائمی که نشون میده فرودگاه از کدوم وره ، نمایان می شه !

۴۵ دقیقه بعد:‌تو فرودگاه وسط پارکینگ، یکسری نرده کشیدن، که آدم رو یاد زندانهای آلکاتراز میندازه. می گن همه از توی این دالاونا می یان ، که با نرده و توری از هم جدا شدن. با هی بالا پایین پریدن بالاخره می بینیمشون ! اومدنننننننننن ! جیغ و دادش سرجاش بود !  

بقیه شب هم به یکم پذیرایی مهمون و حرص خوردن من و مامان و مامان بزرگم،سر شام نداشتن و خاطراتی که بابام تعریف میکرد، گذشت. وقتی تازه همه رفتن، قسمت هیجان انگیز قضیه شروع شد ! چمدونها باز شد و خونه تو لباس و خرت و پرت غرق شد! وقتی ساعت ۲:۳۰ همه می ریم تو اتاقهامون و اون خونه منفجر شده رو با مامان بابام تنها می زاریم ، می فهمم زندگی بازم داره روال عادی می گیره و من خوشحالم .

به شما هم خوش بگذره !

پ. ن: در ضمن آهنگی که الان پخش می شه به خاطر مامانم اینجا گذوشتم چون بنیامین دوست داره !

سه شنبه 21 فروردین ماه سال 1386

   1      2      3    >>
تعداد بازدیدکنندگان : 37330


Powered by BlogSky.com


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری