اگر جلوی اشتباهات خود را نگیرید، آنها جلوی شما را خواهند گرفت
مهر 1387
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
آرشیو

الکامپ 14 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
بلاخره چشممون روشن شد!

خب یه نفس راحت کشیدیم و فهمیدیم که نه بابا سینما هنوز زنده است ! البته از اون مدل زندگیها که نفسی می یاد و میره ! بلاخره اینکه بعد از ماهها چشممون به دیدن یه فیلم درست حسابی که اصول اولیه فیلم بودن یعنی داستان رو داشته باشه،‌روشن شد. البته تبلیغات خوبی روش نشده ، چون توی عکسهای تبلیغاتیش همش جنگ و خون و خونریزیه ! اما برخلاف اونکه آدم فکر می کنه الان می ری یه فیلم پر از بدبختی و فلاکت و دعای الکی و معجزه می بینی ، یه فیلم واقعی می بینی، فیلمی که هم کل سالن رو می خندونه ، هم به هیجان می یاره ،هم باعث می شه گریه کنی ،هم اینکه افتخار کنی که ایرانی هستی که این آدمها از تبار تو اینجوری جنگیدن تا تو حالا رنگ زندگی رو ببینی ! البته اینکه آخرش یکم زد رو دنده شعار و اینا بماند ولی خب خوب بود دیگه ، من بعد از ماهها تحریم سینما که لذت بردم !

راستی دوستانی که با دل و جون یه سه چهار باری پول تو جیب این کارگردان چماق به دست دیروزی کردن و رفتن فیلم اخراجی ها و بعدشم اومدن گفتن که نخیرم اینا واقعیت های جبهه بوده، لطفا برن این فیلم رو هم ببینن ، می تونن حتی شنبه ها برن که بلیط نصفه و ببینن که واقعیت جبهه چی بوده! و اینکه اون کارگردانشون چه خزعبلاتی به خورد مردم داده !‌

در ضمن اگه هم طالب عشقولانه استخون دار هستین و یکم دوست دارین چند تا پسر خوشتیپ رو ببینین که سر یه دختره به جون هم افتادن و صحنه های سوزناک! بازم می تونید برید این فیلم رو ببینید که توش یه فواد داره که خوب بازی می کنه و خدای عشقولانه است!

حالا دو تا صحنه جالبشم می گم که بیشتر ترقیب بشین :

۱- یه جا یه صحنه داشت که یکی از قهرمانهای فیلم داره می میره ، در آخرین لحظه دست می کنه تو جیبش و یه عکس بیرون می یاره ، که قاعدتا می بایست  عکس نامزدی ،‌زنی چیزی باشه بعد دوربین می ره رو عکس و می بینی عکس امام خمینیه! اینو که نشون داد کل سالن صداشون در اومد که برو بابا مسخره بازی ها چیه، یعنی صدای اعتراض مردم بلند شد! جلالخالق !

۲- فیلم با کلی صحنه احساسی ، یه صحنه هم داشت که نشون می داد یه هزار پا به چه گندگی از روی صورت باران کوثری رد می شه ، بعد از سینما که اومدیم بیرون یه سری خانم که از اتفاق جلوی ما هم نشسته بودن ، داشتن جلوی ما حرکت می کردن. خانومه می گفت وای اون سوسماره چی وحشتناک بود! بقیه هم بهش اعتراض که اون سوسمار نبود و کلی مدت داشتن درباره شخصیت بسیار مهم و حیاتی هزارپا توی اون فیلم صحبت می کردن! بیچاره کارگردان!

همین ، راستی خواستین برین منم خبر کنین که می یام یه بار دیگه هم ;)

خوش بگذره

پ. ن: یه دور خوندم دیدم اصل کاری یعنی اسم فیلم رو نگفتم : روز سوم ! راستی داستان خرمشهره و الحق که خوب گفته داستناش رو !

شنبه 9 تیر ماه سال 1386

طرح زوج و فرد!

انقدر از خودش مطمئن بود که حتی از پرادو ی نمره فردش ، پیاده هم نشد. خوب می دونست که تنها لبخندش می تونه کارشو راه بندازه، حتی وقتی چشمهاش پشت عینک آفتابی مدل ۲۰۰۷ تش، پنهان شده باشه!

دم پنجره اش که حالا نصفه پایین بود، یه جناب سرکار راهنمایی رانندگی وایساده بود(که از این به بعد بهش می گیم جناب پلیس!) جناب پلیس قیافه معمولی رو به زشتی داشت، از اون چهرهای با ته مایه شهرستانی مظلوم که حتی لباس سفید راهنمایی رانندگی نتونسته بود بهش ابهت خاصی بده. این یکی از دلایل اصلی بود که دختر رو به خودش مطمئن تر می کرد، برتریش از همون لحظه اول  وقتی که از دور این جناب پلیس رو دید،مشخص بود و باعث شد شهامت بیشتری پیدا کنه که از محدوده زوج رد بشه، و در حالیکه می زد کنار،‌تا زمانی که جناب پلیس به ماشینش برسه ، قیافه ای کاملا معصوم با ته مایه ای از ناراحتی و نگرانی به خودش گرفت. مثل دختر بچۀ کوچولویی که می دونه کار بدی کرده و پشیمونه اما انقدر معصومانه نگاه می کنه که چاره ای جز بخشیدنش نداری! و لبخندش در واقع شرمزدگی همراه با درخواست دوستی و عفو  بود!

جناب پلیس گفت : خانم از محدوده رد شدین ، ماشینتون هم که فرده ! (سعی می کرد مقتدر باشه در حالیکه کل قدش کمی از پنجره ماشین بالاتر بود)

دختر گفت : اوه متاسفم! جناب سروان !‌ من امروز واقعا عجله دارم،‌ باور کنید که همین کوچه بغل  می خوام برم، مادر بزرگم منتظرمه، باید ببرمش دکتر!دختر لبخند کوچیکی زد، ‌اما حرکت دستهاش به اندازه کافی قانع کننده بود !

جناب پلیس که واضح بود تحت تاثیر قرار گرفته، سعی می کرد چیزی بروز نده. خیلی سرسری گفت: اما حتی از اینجا هم که رد بشین بازم جلوتر جلوتونو می گیرن! دختر که حالا نگاه دلنشین تری داشت ، گفت : اوه نه! خیلی جایی نمی رم مامان بزرگم رو بر می دارم ! دکترش جای دیگه است! پیرزن نمی تونه راه بره! پاش درد می کنه! و در انتهای این جمله یک لبخند دلپذیر تحویل جناب پلیس داد!‌در واقع پیش پرداخت لطفی بود که می خواست بکنه، یک معامله پای یا پای!‌

جناب پلیس هم داشت از این معامله سود می برد. با اینکه تلاش می کرد نشون بده که هنوز قانع نشده ، اما در واقع داشت سعی می کرد یکم بیشتر این جریان رو کش بده . اینجوری دختر هم چون همچنان شک داشت، بیشتر سعی می کرد که دلچسب باشه ! جناب پلیس که تازه محل پستش به اینجا منتقل شده بود، بعد از تمام اون ماه هایی که مجبور بود با موتور سوارهای زمخت سر و کله بزنه و حتی جونش رو به خطر بندازه، از اینکه تو یک چنین محله خوش آب و هوایی افتاده،خیلی خوشحال بود. توی این محله بالای شهر بعضی وقتها می شد که یک چنین برخوردهای لطیفی رو هم تجربه می کرد. همچنان که داشت با دختر صحبت می کرد نگاهی هم به ماشین و دم دستگاهش انداخت، باد کولر از لای شیشه، بهش می خورد و خنکش می کرد. از دور که ماشین رو با شیشه های بالا کشیده‌اش دید، توجهش جلب شد، نه دقیقا به خاطر نمره فردش، بلکه بیشتر به خاطر اینکه دلش خواست که توی این گرما توی اون ماشین خنک، نشسته بود! شاید برای همین بود که بعد از ایست دادن به ماشین، به سمتش رفت تا قبل از اینکه رانندش پیاده بشه خودش رو به باد کولر برسونه! ‌

بعد از آخرین جمله دختر با اینکه کاملا قانع شده بود که داره دروغ می گه! اما با خودش فکر کرد، که شنیدن این دروغها و راست جلوه دادنشون به مکالمه با یه دختر جذاب و خنک شدن حتی برای چند دقیقه می ارزه ! در واقع می تونست از این مورد چشم پوشی کنه، مطمئن بود یه دونه ماشین بیشتر، اثر چندانی توی آلودگی این شهر نداره!‌ گو اینکه به گفته دختره، نمی خواست خیلی دور بره، آخرسرم اینکه ماشین مدل بالایی بود و مطمئنا کمتر از این تاکسی های قراضه دود تولید می کرد. پس با اینکه سختش بود دل بکنه (هم از باد کولر هم از دختر )‌اما بلاخره رضایت داد و گفت: باشه برو! دختر  لبخند به پهنای صورتش زد، سرش رو جلو آورد و آروم با حد لازمی از عشوه گفت : مرسی!  و همینجوری که  داشت حرکت می کرد، به این فکر افتاد که داستان جالبیه برای اینکه وقتی رسید کافی شاپ ناتالی برای بچه ها تعریف کنه!

جناب پلیس هم همچنان که داشت به سمت دوستش اونور خیابون می رفت، مزه لبخند دختر رو تو ذهنش مرور می کرد و چشمش دنبال ماشینهای مدل بالای دیگه ای بود که احیانا نمره فرد داشتن !‌ چون هنوز احساس گرما می کرد!‌

دوستش پرسید چی شد ؟ جواب داد: هیچی مریض داشت! گذوشتم بره!

جمعه 8 تیر ماه سال 1386

گاهی به آسمان نگاه کن !

 

Hum! 

اعتراف می کنم من نیز گاه به آسمان نگاه کرده ام

دزدانه

به ستارگان ولی نه به همه آن ها...

به آن ها که شبیه ترین به چشمان تو بودند.

 

پ.ن : به این می گن یه فیلم خوب ،یعنی که هنوزم که بعد از چند سال وقتی می شینی نگاش کنی ، سرجاش می خندی ، سرجاش گریه می کنی ، سرجاشم کیف می کنی !‌(گریه اینجا برای حفظ وزن بود ،وگرنه که با اینکه خیلی فیلم لطیف و عمیقی بود، باعث آبغوره گیری نمی شد!)

یکشنبه 3 تیر ماه سال 1386

به مناسبت تولد یه کامی ناناز!

دفعه اولی که اسم اینترنت رو شنیدم سال ۷۹ بود ، دانشجوی سال اول کامپیوتر بودم. می گفتن که با این شبکه جهانی هر کی بخواد به اونور دنیا وصل می شه. چند وقت بعدش برای اولین بار پیش دائیم بودم که از طریق مودم وصل شد به اینترنت، یادمه که وقتی داشت Connect می شد، هیجان عجیبی داشتم . منتظر بودم  از اونور دنیا سر در بیارم و مثلا برم پاریس !

ترم ۳ بود که درس شبکه داشتیم ، یکی از انواع اتصال به شبکه جهانی که می خوندیمADSL بود.  من اونموقع یکی از خوره های نت بودم ! کل تحقیق پایان ترمم روی ADSL انجام دادم و شیفته این تکنولوژی شدم. سرعتش زیاد بود و دیگه خط تلفن رو برای اتصال به نت اشغال نمی کرد! یادمه با اشتیاق از این پدیده با همه حرف می زدم، اینکه تو ژاپن همه خونه ها اینترنت ADSL دارن و آخرسر هم آه می کشیدم و می گفتم هه کاشکی ایرانم یه روز اونجوری بشه !

ترم آخر دانشگاه بودم ، کل هاردم ۱۰ گیگ بود و می خواستم پروژه دات نت کار کنم ، با کلی ذوق و شوق رفتم یه هارد ۴۰ گیگی خریدم. یکی از دوستام به عنوان یه اتفاق عجیب تعریف می کرد که دختر دائیش که تو آمریکاست می گه اینجا یه خودکارهایی هست که تهش یک گیگ حافظه داره! اوایل سال ۸۱ بود!

دائیم CD هایی می یورد که هر دو طرفش یک فیلم جا می شد ، هر دفعه یک ورش می زاشتی ! تازه صحبت از یه چیزی به اسم DVD بود که ۴ گیگ رو خودش جا می ده ، ما هروقت که می شنیدم شگفت زده می شدیم! تازه فلش اومده بود تو بازار ، یدونه داشتم که ۱۲۶ مگا بایت فضا می گرفت و MP3Player هم بود! کلی باش ذوق می کردم! اوایل سال ۸۲ بود !

یادم نیست  اولین بار کی دقیقا پورت USB دیدم،می گفتن سرعت انتقالی چند برابر کابلهای COM داره !اما دقیق یادمه زمانی که فلش یک گیگ اومد تو بازار، هر چند مدت یکبار می رفتم از پشت مغازه ها نگاه می کردم !اون موقع ها، یعنی ۳ سال پیش قیمتش حدود ۱۰۰ یا ۱۵۰ هزار تومن بود !‌

حالا دقیقا ۷ سال از اولین دفعه ای که فهمیدم کامپیوتر چیه ، یه کامپیوتر دارم که ۱۶۰ گیگ هارد داره.(عددی که حتی ۴ سال پیش هم به ذهنم خطور نمی کرد.) کل قطر این هارد یک سوم قطر هارد ۸۰ گیگی که قبلا داشتم ! تو خونه خودم دارم از اینترنت ADSL استفاده می کنم ! روی دستگاهم DVDWriter دارم که حداقل باهاش می شه ۴ گیگ رو ریخت روی یک CD ! چیزی که ۵ سال پیش تصورش هم محال بود !‌ روی کامپیوترم ۴تا پورت USB هست با یه سری سوراخ دیگه که دقیقا نمی دونم به چه درد می خوره ! با کیبوردم همه کار می شه کرد و هر وقت اشتباهی دستم روی دگمه های اضافی موسم می خوره ، صحفه ها عقب جلو می شن !‌

وقتی درست فکر می کنی می بینی ۳ یا ۴ یا ۵ سال تو حالت معمولی عددهای کمی برای اینهمه  تغییر تو تکنولوژی هستن. درواقع سرعت پیشرفت این تکنولوژی خیلی زیادتره و میشه گفت روی دقیقه می گزره! اما من هنوز نمی دونم RAM dd2 یعنی چی، دیگه نمی رسم بخونم که هارد پرسرعت از چه تکنولوژی استفاده می کنه . چونکه خیلی سریع تر از یادگیری من تکنولوژی داره پیشرفت می کنه و هی عجیب غریب تر می شه ! من فقط می تونم همچنان شگفت زده بشم !

خب اگه گلناز اینور پیداش بشه ، می گه داری پز می دی ؟! ;) کامپیوتر جدید متولد شد ، از بودنش خیلی خوشحالم اما وقتی هاردشو دیدم که چه ضخامت کمی داره، دیگه واقعا تعجب کردم و بعدش یادم اومد که الان سالهاست که هی دارم تعجب می کنم! نمی دونم اما شاید وقتی  دوست کد نویسمون،بعد از دیدن پروژه Surface مایکروسافت، گفت : ما واقعا اینجا داریم کار گِل می کنیم " حق داشت!  

همش یاد اون شعر سعدی افتادم که آخرش می گفت : حافظا حافظا ... من هنوز اندر خم یک کوچه ام !

همین ،خوش بگذره !

جمعه 1 تیر ماه سال 1386

<<    1      2   
تعداد بازدیدکنندگان : 50195


Powered by BlogSky.com


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری