اگر جلوی اشتباهات خود را نگیرید، آنها جلوی شما را خواهند گرفت
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو

مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
زندگی معمولی رو به ...

۱- احساسم شبیه زمانیه که برای مدت زیادی یه جان پیچ رو به گردنم انداخته باشم! هیچ راه فراری هم ندارم. نه شمشیری نه زهری نه چیزی ! هر چیز خوشایندی بنظر می یاد که مال سالهای دور بوده! و من بیشتر دارم به سمت این تاریکی پیش می رم، دلم یک بوسۀ دیوانه ساز می خواد!

۲- بدنم گیر داده و باهام لج کرده، عین یه پیرزن ۸۰-۹۰ ساله غر غرو همش یه چیزیم هست به صورت default که معده ام درد می کنه جدیدا هم به هر چیزی که قبلا دوست داشتم حساسیت داره! بقیه بدنم هم همینطور !‌انقدر مسخره شده که امروز همکارم می گه خانم چرا مارو سرکار گذوشتین. خب می خواین بمرین زودتر اینکارو بکنین دیگه! (کل عبارتش این نبود یه چیزی تو این مایه ها بود) خلاصه که بدنم من رو هم گذوشته سر کار، با این ادا اطواراش!‌

۳- خب نتیجه گیری دو مورد بالا اینه که فعلا نمونه بارز عُنُق مو کسره (همون عین سگ خودمون ) هستم! دورو بر من نیاین! راستی جناب نقره من بشدت کاپتان بلک می خوام!

۴- (خدا بخونه) ببین خدا جون، هیچی هیچ فرقی نکرده . من یک مهر اونو می خوام و تو باید اینکارو برام بکنی. می دونی که من آدم راحت طلبیم در ضمن تنبل هم هستم خیلی هم حوصله و تمرکز ندارم!‌اما خب همینه که هست. به هر حال تو که نمی خوای من ضایع بشم. یه کاریش بکن لطفا.

۵- در راستای اجرای طرح امنیت اجتماعی ، شرکت ما زنونه مردونه شده. یه پارتیشن کلا دختر و یه پارتیشن کلا پسر. حالا این دو تا پارتیشن بقل دست همن و نتیجه اش یعنی اینکه باید به زودی شاهد دعواهای الفاظی بیشتر شبیه این که شما دخترا فلانین و شما پسرا بیسارین باشیم (قابل توجه خدا! )

همین دیگه.  تو این گیرو ویری نمی دونم چرا گیر دادم حتما وبلاگ بنویسم!‌

*راستی اگه هری پاتر خون نیستین و یا به دلایلی هنوز ۷ رو نخوندین از مورد ۱ خیلی سر در نمی یارین!

دوشنبه 29 مرداد ماه سال 1386

۱۲۰٪ دخترونه

جمعه شبه، فردا تعطیله و من خوشحال از بدست آوردن یک روز آزاد، دارم اتاقم رو مرتب می کنم. در واقع دارم به کارهای عقب افتادم میرسم! در حین مرتب کردن یکی از کشوهام، چشمم به چندتا از لاکهام با رنگهای تند می یوفته که به خاطر شرکت و ضوابطش ازشون کمتر استفاده میکنم. یکی از اونها یک رنگ نارنجی درخشانه که بدجور وسوسه ام می کنه. می تونم امشب بزنمش تا فردا شب، و فردا شب با یکی از اون رنگهای ملایم تر عوضش کنم!

همینطور که دارم با دقت برس آمیخته به اون رنگ پرنشاط رو روی ناخن هام میکشم و حواسم جمعه که صاف از آب دربیاد، یاد چند سال پیش می یوفتم. توی یه وبلاگی به اسم خرمگس، که مال یه پسری بود، یکدفعه پرسیده بود که دخترا بگن چه حسی دارن وقتی لاک می زنن ؟ اونموقع اصلا انقدر جدی لاک نمی زدم و این سوال بنظرم خیلی بی معنی اومد. بیشتر فکر می کردم که به خاطر جمع کردن مخاطب پرسیده! اما حالا بعد از اینهمه مدت، این سوال و اون جریان دوباره یادم اومده بود.

همونطور که با دقت یکی از ناخن های دست چپم رو که ازهمه بلندتر و منظمتره، لاک میزنم. دارم فکر می کنم که این کار حس قشنگی بهم میده. از اینکه دستهام رنگی می شه، خوشم می یاد. از رنگ های مات و مرده بدم می یاد. معمولا هم صدفی ها رو انتخاب می کنم تا جلوه بیشتری داشته باشه. علاوه بر اون شیک تر بنظر می یام. گو اینکه با پوشیدن کفش ورزشی و شلوار پارچه ای این شیکی رو بهم می زنم!

حالا دیگه لاک دست چپم تموم شده و باید بزارم خشک بشه. کار خوبی از آب دراومده، معمولا دست چپم همیشه بهتر از دست راستمه. دستمو می گیرم بالا و به ناخن و لاک روش توی نور نگاه می کنم . از حرکت نور چراغ روی ناخن های رنگیم، خوشم می یاد. یادمه اولین دفعه ای که از لاک زدن خیلی خوشم اومد، وقتی بود که خونه یکی از دوستام به عنوان شوخی به ناخن هام یه لاک نارنجی تند زدم و اومدم بیرون. ظهر جمعه بود و همونطور که فرمون ماشین رو گرفته بودم از برقی که نور خورشید روی لاکم انداخته بود واقعا خوشم اومد. احساس کردم که فرم دستهام چقدر زیباست. اونروز نسبت به خودم احساس بهتری داشتم.

لاک زدن دست راستم رو شروع می کنم. معمولا خیلی کم پیش می یاد که بدون خط خوردگی این دستم رو لاک بزنم. همیشه یکی از ناخن هام خراب می شن. در همین حین، یاد یه خانم کوچولو با کفش های تق تقی می یوفتم که به خاطر شرایط مامان باباش  مجبوره مدت زمانی از روز رو با بزرگترها باشه . و چون اون کوچولوی باهوشیه، سعی می کنه خودش رو با محیط تطبیق بده و ادای بزرگترها رو دربیاره و قسمتی از بزرگتر بودن رو تو امر کردن می بینه. معمولا روزهای اول هفته می یاد و با خودکارش رو میز من می زنه و میگه : "لاک تو شرکت ممنوع، چند بار باید بگم!" دلم می خواست اینجا بود و براش ازاین لاک می زدم تا این حس شادی بخش رو تجربه کنه ، چون فکر کنم همه دخترها از اینکه زیبایی بیشتری داشته باشن خوششون می یاد کوچیک و بزرگ هم نداره. یه جورایی دلم می سوزه اگه تا وقتی بزرگ می شه نفهمه که چه لذتی داره آدم با لاک رنگی و کفش های تق تقی اینور اونور بره!

کار هر دوتا دستم تموم شده و نشستم که خشک بشه. با اینکه رنگ قشنگیه، اما لاکش خیلی دیر خشک می شه. همین یکی از دلایلی که معمولا باعث می شه لاک هام خراب بشن چون مدت زمان زیادی  نمی تونم بیحرکت یه جا بمونم. وقتی که به دستهای لاک زدم نگاه می کنم، بخصوص انگشتهای که خوب لاک خوردن، لذت می برم. درست مثل وقتی که روپوشم با شلوارم رنگ متناسبی دارن و آرایش صورتم هم بهش می خوره. احساس می کنم خودم برای خودم شخصیت قائل شدم و به خودم اهمیت می دم.دقیقا این حسیه که هر شبی که لاک هام رو پاک می کنم و لاک جدید می زنم، بهم دست میده. اینکه وجود خودم برام ارزش کافی داره که بهش توجه بیشتری بکنم که مرتب و تمییز و زیبا نگهش دارم.

فرداشب باید همه اینا رو پاک کنم و به جاش یه لاک رنگ اکلیلی بزنم!

شب خوش و خوش بگذره .

شنبه 27 مرداد ماه سال 1386

وصیتنامه آلبوس دامبلدور !‌

خب ! بسم الله رحمان رحیم !

خب آقا ما یک هفته کامل دچار پدیده بسیار فرح بخش هری پاتریسم شده بودیم !‌حالا داستان از اونجا شروع شد که خب ما که از اول طرف دار پر و پا قرص هری پاتر و دارو دستش بخصوص رون بودیم و هستیم !‌ بعد که  بحث آخرین کتابش بالا گرفت ،ما که دیدیم دستمون نمی رسه دورادور اخبار رو دنبال می کردیم . که خودایش حالا کل جریان طرفدار بودن یه طرف اما ساعت ۲ شب بیدار شدن و رفتن تو صف و ۳۰ ، ۴۰ هزار تومن پول دادن بالای کتاب انگلیسی داستان هم خب یک طرف دیگه ، به خصوص که بدونی با این انگلیسی دست و پا شیکسته عمرا بتونی از پس عبارتهای کتاب بر بیای و خوندنش می شه عذاب الهی پیدا کردن لغت به لغت تو دیکشنری!

القصه از شانس ما هم یک آدم درست حسابی طرفدار این جریان پیدا نمی شد که بتونیم باهاش تبادل اخبار کنیم. تو خونه که همیشه از اینکه من نصف کلم تو ابرا سیر می کنه و طرفدار داستانهای تخیلی و فیلمهای فرا زمینی و افسانه و اینا هستم شاکین و منم سعی می کنم کمتر رو کنم که جریان چیه و الان کی به کیه . تو شرکت هم که نه اینکه این شرکت تصاحب شده از طریق دوستان صنایعیه ، یکم جو جدی حاکمه و تلاش مذبوحانه من هم یک چند بار در بین دوستان که آقا کسی هری پاتر می خونه با حملات محکمی  دفع شد، حتی در این حد که اعلام شد این خانم انگلیسی نشسته تو خونش و ملت رو گذوشته سر کار !‌ مدل زمانی که مرگ خوارها جو رو دست گرفته بودن و من داشتم شجاعانه یاد دامبلدور رو زنده نگه می داشتم !

البته می تونم بگم نا امید شده بودم که زودتر از سه ماه دیگه گه خانم اسلامی ترجمه کنن،بتونم به این گنج پنهان دست پیدا کنم تا اینکه  اولین نشانه های دوستی از طریق آلوچه خانم به ما رسید که بعله روزنامه اعتماد ملی داره به صورت پاورقی هری پاتر ۷ رو ترجمه می کنه !‌ دو لینک فصل اول رو از روی نت خوندم و چهارشنبه برای اولین بار رفتم روزنامه فروشی دم شرکت و اعتماد ملی رو خریدم برای هر ی پاترش !‌

این جریان خوندن هری پاتر از توی پاورقی بیشتر به اجرا کردن طلسم شکنجه رو خود آدم، شبیه بود. چون خوب پاورقی همینطور که از اسمش برمی یاد جای کمیه و در نتیجه تعداد خطوط کمی رو تو خودش جا می ده و اونوقت یعنی وسط یه نقطه هیچان انگیز یهو تموم می شه و میره تا روز بعد! حالا تصور کنید با این اعصاب ضعیفی که ما داریم !‌اما خب اینم یک روزنه ای بود در میان تاریکی !‌ و از اونجایی که می گن در ناامیدی بسی امید است و پایان شب سیاه هم هری پاتر است ! ما روزنامه رو خریدیم و اومدیم شرکت!

 از قضا یکی از همکاران فنی و بسیار فرهیخته ما هم که کارهای کد نویسی خفنی انجام میدن اونروز شرکت بود. روزنامه رو دست ما دید، ‌گفت اعتماد ملی می خونید ، گفتم نه!‌ به دلایل دیگه ای گرفتم. همینطور زیر زبونی ازش پرسیدم ، شما هری پاتر می خونید؟ ‌کاملا نا امیدانه منتظر بودم که الان نگاه عاقل اندر سفیه به من بندازه ،اما ‌ایشون از اونجایی که آدم فرهیخته ای هستن ، گفت آره ! کتابش رو دارم!‌من شوک زده جان چی ؟ راست می گی ؟ نمیتونید ذوق بیش از اندازه من رو تصور کنید وقتی که فلش رو تقدیم ایشون کردم و pdf مربوط به کتاب هری پاتر ۷ رو دریافت کردم !‌ و همچنین پیدا کردن همکاری که هری پاتریست از آب در اومده،‌آخ کیف می ده!

بعله اینجوری بود که ما کل کتاب رو داشتیم اما خب مشکل انگلیسی به جای خودش باقی بودو داشتم فکر می کردم که حالا چه جوری اینو بخونم که بازم دست جادویی به کار افتاد و ما از طریق این جناب جاوید با این P30 world آشنا شدیم که خوب چیزی بود و بعد اون اتفاق هیجان انگیز افتاد و من این آدرس رو پیدا کردم و بنگ !‌

ترجمه کامل کتاب هری پاتر ۷ ، به صورت فصل فصل ، درست عین پیدا کردن شمشیر گریفندور توی کلاه در آخرین لحظه ، همونی بود که می خواستم و این اتفاق دقیقا شنبه همین هفته افتاد! یعنی شنبه شب !‌

خب دوستان همکاری که اینجا رو می خونن می تونن گواهی بدن که من تو این هفته کل روزها زودتر از ساعت ۹:۳۰ نرفتم سر کار چون اکثر روزها رو خواب موندم و دلیلش پر واضح خوندن فصل به فصل کتاب تا نیمه شب از روی مانینتور بود !‌ و البته جریان به اینجا هم ختم نشد دقیقا و من نمی گم که  دوشنبه سر کار چه اتفاقی افتاد ، چون درست عین یک فرد تحت جادوی فرمان ،‌نمی تونستم کاری به غیر از اون بکنم ! و خب کارهای شرکت تحت شعاع اتفاقات مهمتری قرار می گرفت!‌ 

و من تحت نیروی هری پاتریسم ،‌تمام لحظاتی که خونه بودم تا زمانی که چشمهام باز بود،‌داستان رو ادامه می دادم ،‌البته به غیر از یک فصل که به جاهای وحشتناکش رسید و من یک روز نتونستم ادامه بدم چون از خوندن ادامش یکم می ترسیدم ،‌اما خب بعدش کنجکاویم بر ترسم غلبه کرد!‌

و دقیقا الان که دارم اینو می نویسم حدود یک ساعت از زمان پایان کتاب می گذره ، آخراش کاملا هیجان انگیز بود و باعث می شد که من کاملا هیجان زده ، با صدای بلند توی نصفه شب سرو صدا کنم !‌ الان کاملا احساس آزادی می کنم ،‌نمی دونم به خاطر ارضاء شدن حس کنجکاویمه یا اینکه شاید واقعا از اولش من کاملا تحت تاثیر یک نیروی جادویی بودم ،‌نیروی جادویی که باعث می شد ساعتها از پای pc تکون نخورم ، نیروی جادویی ذهن خلاق نویسنده اش !‌

به هر حال اینم از داستان ما و هری پاتر و جناب رون !

خوش بگذره

چهارشنبه 17 مرداد ماه سال 1386

   1      2    >>
تعداد بازدیدکنندگان : 37337


Powered by BlogSky.com


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری