X
تبلیغات
رایتل
اگر جلوی اشتباهات خود را نگیرید، آنها جلوی شما را خواهند گرفت
آرشیو
چو ایران نباشد، تن من مباد!

آدم وقتی با یه نویسنده معروف دوست باشه و یه شاعر مردمی و ورزش کار * رو هم بشناسه (حالا شایدم برعکس!) هی به همه بازیهای وبلاگی دعوت می شه ! مدتهاست که این بازی وطن رو دنبال می کنم از مال توکا و نیلوفر و نیک آهنگ کوثر هم خیلی خوشم می یاد، یه جورهای با مال نیلوفر خیلی موافقم . وقتی این جناب شاعر گرانقدر مارو دعوت کرد احساس کردم که همه حرفها زده شده اما خب به قول خود جنابش این یه حس و شاید حس من هم فرق بکنه :

وطن چیست؟

اتفاقا همین چند وقت پیش که یه سر رفته بودیم کشور دوست همسایه ارمنستان، خیلی مفهوم وطن فکر کردم! برای من وطن جاییکه میشناسمش! یعنی همه جاهای آشنایی که بلدم از بلوار قیطریه تا ته شریعتی از دروازه دولت تا سر بازار ، خیابون منوچهری ، کافه نادری ، ولیعصر ... یعنی اصفهان شیراز ، مشهد....  وطن یعنی جایی که وقتی صبح می رم بیرون، می تونم راحت با همه ارتباط برقرار کنم!‌ جایی که بقالیش به خاطر آشنایگی که با مامانم داره ، وقتی پول کم می یارم می گه بعدا برام بیارین! جایی که تاکسیش وقتی می بینه مردی توی خیابون مزاحمم شده می یاد جلوی پام وای میسه و می گه خانم کجا می خواین برین؟ و وقتی من سوار می شم اون مرد مزاحم رو  که اومده سوار بشه رو سوار نمی کنه! یعنی جاییکه آدمهاش با تو وجه مشترک دارن، هممون از پلیس می ترسیم، هممون با هم بد رانندگی می کنیم، هممون با هم به جون همه چیز غر می زنیم، هممون با هم  وقتی دوستی آشنایی می بینیم هی تعارف تیکه پاره می کنیم! وطن یعنی جاییکه آدمهاش با اینکه دارن زیر بار تورم له می شن اما هنوز هم وقتی مهمون دارن کلی تدارک می بینن چون همشون می دونن مهمون حبیب خداست!

وطن یعنی جایی که همه آدمهایی که می شناسم  اونجان، از نزدیک ترین آدمها تا دور ترینشون حتی تا همون گلمنش سوپر مارکتی سر کوچمون!

وطن یعنی جاییکه من با آدمهاش خاطرات مشترک زیادی دارم ، فوتبال و جام جهانی ، انتخابات ریاست جمهوری ، کوی دانشگاه ، رضا زاده و المپیک ، علی دایی و گلهاش و ...

وطن یعنی جاییکه من رو تا آخر عمرم اونجایی می شناسن ، هر جای دنیا که برم حتی اگه سالها زندگی کنم حتی اگه اونجا بچه دار بشم بازهم در نهایت می گن اصالتا ایرانیم!

ترک وطن؟

اول اینکه می دونم تا جاییکه جونم به لبم نرسه،‌ این اتفاق نمی یوفته. اما اگه رفتم هر ثانیه اش در حال روز شماری برای برگشتنم! و دعا می کنم خیلی دعا می کنم که زودتر برگردم!

خب منم دوست دارم احساس شاذه ، عمو بهزاد  ، جاوید و جناب هلمز رو بدونم! ‌همچنین داریوش و اون همکارش رو که البته اون دفعه که دعوتشون کردم خیلی محل نزاشتن!‌

*: این صفت پیشنهاد خودشه به من هیچ ربطی نداره! 

جمعه 6 مهر‌ماه سال 1386

تعداد بازدیدکنندگان : 201807


Powered by BlogSky.com


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری