اگر جلوی اشتباهات خود را نگیرید، آنها جلوی شما را خواهند گرفت
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو

مستر بین Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چندتا مطلب پشت سر هم!

 من امشب اینو فهمیدم : باهوشی اینه تا قبل از اینکه دیگه هیچ راه چاره ای نداشته باشی، ‌تغییر کنی، و من می خوام ثابت کنم که باهوشم!

مطلب اول اینکه من کجام؟ سوال خوبیه اما جواب هیجان انگیزی نداره! من همینجا دقیقا بغل دست بقیه آدمها دارم زندگی می کنم،‌ فقط یکم انرژیم کمتر از بقیه شده. با اینکه بزنم به تخته روز به روز دارم رشد عرضی بیشتری می کنم و به قول خوشخواهانم ، به خودم رحم هم نمی کنم. اما توانایی فعالیتی کمتری دارم! یعنی شب ساعت ۱۰:۳۰-۱۱ می خوابم و صبح ساعت ۷:۳۰ به زور پا می شم و می رم سر کار و هر یک ساعت یکبار هم از شدت خمیازه اشک از چشم هام جاریه. در نتیجه دوباره شب که می یام خونه، فقط میز شام و رختخوابم برام قابل تشخیصه . اگه قبل از ساعت ۷ هم خونه باشم تلویزیون و mbc2 هم بهش اضافه می شه. راستش در اینجور مواقع حالم از هرچی کامپیو تره به صورت خاموش هم بهم می خوره، چه برسه به اینکه بعد از ۸ ساعت پشت کامپیوتر بودن،‌ بخوام باز هم روشن کنم و بشینم پشتش! بقیه اشم که خوب خودتون می دونین!

مطلب دوم اینکه من می خوام یک وبلاگ جدید معرفی کنم :‌ حرفی برای نگفتن، نویسنده این وبلاگ آقای آرش اقبالی که از همکاران ما تو شرکت هستن، جالبیه این آدم شجاعت فوق العاده اش تو گفتن نظراتش و استمرار ش تو به انجام رسوندن کارهایه که فکر می کنه درسته! البته وبلاگش یه کم جدی تر از وبلاگ منه ، ایشون از هر فمینست زنی که من تا حالا دیدم بیشتر در مورد زنها و حقوق زنها اطلاعات داره و حرف حساب می زنه!‌ متاسفانه به زودی زود، به خدمت شریف سربازی نائل می شه و احتمالا کمتر می رسه وبلاگش رو به روز کنه،‌ اما تا بر می گرده دوستان یه دور کلیه مطالب وبلاگش رو از اول بخونن برای آینده اشون خوبه.

مطلب سوم اینکه این سفر ارمنستان شده کابوس شبهای من !‌ من کلا از کار روتین انجام دادم بدم می یاد، از اینکه یه کاریم نصفه انجام بدم هم دو برابر بدم می یاد! پس می شه به این نتیجه رسید که من از ارمنستان نوشتن داره کم کم خیلی بدم می یاد! اما چون که با خودم قرار گذوشتم که زمین به آسمون بیاد آسمون هم به زمین من این کار و بکنم و سفر نامه ارمنستان رو تموم کنم ، فکر کردم که به پیشنهاد اون شاعر پیشین ، گوش بدم و بشینم یک روز کلش و بنویسم خلاص! حالا پس منتظر یک متن فوق العاده طولانی باشید که عکس هم داره !

در ضمن در همین راستا من بسیار بسیار از شاذه جان تشکر می کنم که هر روز می یاد داستان دنباله دار می نویسه ، چون من تازه فهمیدم که عجب کار سختیه!

مطلب چهارم اینکه این رامین تو وبلاگ یه کار باحال کرده،‌ یه سری سوال کرده و هر کی دوست داره بهش جواب بده، می شه که یه جور بازیه وبلاگی از توش در آورد، اما چون ایده اش از رامینه من گفتم که بازیش نکنم تا خودش بخواد اما جالبه برید سوال هاشو بخونید، آخر پستش به انگلیسی و فونت قرمز سوال نوشته !

مطلب آخر هم اینکه خوش بگذره !

 

پنجشنبه 29 آذر ماه سال 1386

ارمنستان۵- ارمنستان!

وقتی سوار اتوبوس شدیم، تقریبا بیهوش بودم. در نتیجه تا ساعت ۹ صبح که آفتاب بخوره تو صورتم، تخت خوابیدم. وقتی بیدار شدم ، اولین کاری که کردم این بود که بیرون رو نگاه کنم ببینم این کشور جدید چه شکلیه ! می شه گفت نا امید شدم! جاده ای که می دیدم شکل جاده چالوس بود، کم درخت تر ! کاملا کوهستانی ! خلاصه یکم که بیرو ن رو نگاه کردم ، سعی کردم بازهم بخوابم.

حدود ۱۰ صبح بود که وسط جاده اتوبوس دم یک باغ وایساد برای صبحانه ، البته باغ باغ هم نبود، در واقع یک خونه بود که دورش تاکستان انگور بود! خلاصه گفتن پیاده بشین! ما چون ته اتوبوس بودیم معمولا جزء آخرین نفرهایی بودیم که پیاده می شدیم، تا اومدیم پامون رو از اتوبوس بزاریم بیرون ،‌دیدیم یک عدد توله سگ خیلی تپل و ناز ، دقیقا روبروی ما نشسته و داره برو بر مارو نگاه می کنه. این اولین برخورد از نزدیک ما با سگ ها توی ارمنستان بود، طبق عادت ازش یکم ترسیدیم و خودمون رو کشیدیم کنار، اما بعدا معلوم شد سگها از  گربه ها هم بی آزار ترن اینجا!

نکته بعدی که جالب بود، انگورهایی بود که رو درخت بودن، خیلی دونه های درشت و بنفشی داشتن من مثل اون تو تهران ندیده بودم و برام جالب بود، البته توی ارمنستان همه انگورها همین شکلی بودن:

ما بساط صبحانه ، یعنی نون و پنیر داشتیم اما چایی نداشتیم و خب زبون هم نداشتیم که به شاگرد اونجا بگیم چایی می خوایم! برای همین سرگردون مونده بودیم اون وسط چیکار کنیم که باز شوهر همون خانم پشتی به دادمون رسید و ازمون پرسید که چی می خوایم؟ قهوه یا چایی؟ و برامون سفارش داد و چونکه ما فقط دلار با خودمون داشتیم و اصلا پول ارمنی یعنی درام نداشتیم برامون حساب هم کرد. و اینطوری ما اولین صبحانمون توی ارمنستان رو خوردیم!

این نمایی از ساختمون از بیرون :

بعد از اینکه راه افتادیم از مناطق کوهستانی رد شدیم و به منطقه کاملا مسطحی رسیدیم، حدود حدود ۳- ۴ ساعت تو جاده یکنواختی رانندگی می کرد، ما بازهم خوابیدیم و بیدار شدیم و اگه حوصلمون سر می رفت ipod گوش می دادیم!

در این حین من به یکی از خصوصیات ارمنی ها پی بردم، عاشق قهوه هستن!‌به صورتیکه این خانم پشت سر ی ما تو طول ۲۴ ساعت ،‌۵-۴ بار قهوه خرد، حتی چند دفعه به خانم جلویمون که مامان دوتا بچه خوشگل ها بود هم تعارف کرد،‌جالبیش هم این بود که توی قهوه خوریهای واقعی چینی با نعلبکی براش قهوه ریخت. یعنی فکر کن توی اتوبوس در حال حرکت اینا قهوه رو اینجوری رد و بدل می کردن.

در طول حرکت با اینکه رو موبایل من نشون می داد،‌ الان تحت شبکه مخابراتی ارمنستان هستیم، اما ما نمی تونستیم که تماس یا sms برقرار کنیم یا بفرستیم. چون که ما قرار بود، با یکی از دوستان آبجی کوچیکه که به نوعی راهنما و میزبان ما توی ارمنستان بود، تماس بگیریم و بهش بگیم که داریم میرسیم.

...

این قسمت کامل نیست، اما بزودی کامل می شه !‌فقط چون کم مونده فیروزه اینجا رو به آتیش بکشه ،‌گذوشتم اینجا ! الان خواب خوابم فردا کاملش می کنم

شب خوش

دوشنبه 26 آذر ماه سال 1386

یک بغل خواب راحت!

می ترسم! قلبم تند تند می زنه، سریع از توی تختم می یام بیرون،‌ نمی فهمم چه جوری می رسم به اتاق مامانم اینا. خیلی آروم، تو فضای خالی بینشون می خزم، تکون هام بیدارشون می کنه ، اما من چشمام رو می بندم که یعنی خیلی وقته خوابیدم. اونجا دیگه عنکبوتهای گنده نمی یان سراغم!

می ترسم ! و از ترسم توی تختم منقبض می شم و بالشم رو محکم تو بغلم فشار می دم. پتو رو تا  کلم می کشم بالا، می خوام مطمئن باشم که کاملا زیر پتو قایم شدم اینجوری هر اتفاقی که بیرون بیوفته من این زیر هستم و کسی کاری به کار من نداره! خواهرم توی اتاق مامانم اینا خوابیده و من دیگه حالا از اون بزرگترم و باید همین جا توی تختم بمونم! از بیرون صداهایی میاد انگار یکی توی خونه است. مامانم می یاد نصفه شب بهم سر می زنه و می بینه که منقبض خوابیدم، می فهمه که از چیزی ناراحتم، کنارم توی تخت می خوابه تا ترسم بریزه، وقتی اون هست همه جا ساکته!

 

حالا سالها است که دیگه من و مامانم رو یه تخت جا نمی شیم. سالهاست که دیگه توی تختشون نمی شه سه نفری خوابید. دیگه زیر پتو نمی رم، چون احساس خفگی میکنم. دیگه عنکبوتها خیلی کوچیک تر از اونی هستن که ترسناک باشن. دیگه می دونم که صداهای توی اتاقم مال انقباض انبساط اشیاء توی شبه. اما هنوز می ترسم!

ترسهام مثل خودم بزرگ شدن، ترس از حرکت تند ماشینها تو اتوبان،‌ از دعوای دوتا آدم تو خیابون، از معتاد توی کوچه، از کارهایی که نمی تونم انجام بدم، از آدمهایی که نمی فهمن چی می گم و می خوان حالیم کنن که چی می گن، از احساساتم که یهو سرازیر می شن، از جنگ، از بی پولی، از تغییر تو زندگیم، از آینده، از تنهایی....

اما هنوز بهترین جای دنیا برای فراموش کردن همه ترسهای بزرگم توی بغل مامانمه وقتی که شدت تپش قلبم انقدر زیاد می شه که دیگه خوابم نمی بره و وقتی این حالت سه روز طول میکشه، تنها جایی که آروم خوابم می بره و باور می کنم که همه چیز درست می شه، کنار مامانمه در حالیکه دستش روی شونمه و بهم این احساس رو می ده که ازم محافظت می شه! اونموقع است که  سنگین ترین خواب رو بدون قرص کدئین می کنم.

هر روز دنیا همون دنیای قبلیه با همه ترس های گنده اش، اما من احساس شجاعت بیشتری می کنم وقتی می دونم که مامانم صبح زود، قبل از بیدار شدن هر کسی ، برای محافظت از من دعا کرده!

پیروز باشید!

یکشنبه 18 آذر ماه سال 1386

   1      2      3    >>
تعداد بازدیدکنندگان : 37329


Powered by BlogSky.com


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری