X
تبلیغات
رایتل
اگر جلوی اشتباهات خود را نگیرید، آنها جلوی شما را خواهند گرفت
آرشیو
ارمنستان۴ - مرز ارمنستان

 قبل از اینکه حرکت کنیم یکی از مسافرها از راننده پرسید، مگه پاسگاه مرزی ارمنستان خیلی دوره؟ راننده گفت نه، اما پیاده هم نمی شه رفت! و در واقع معلوم شد که راست می گه ، چون همین که دروازه جمهوری اسلامی رو پشت سر گذوشتیم، وارد یک جاده خاکی تقریبا کوهستانی شدیم که بعد از رد کردن یک پیچ، باز راننده جلوی در یک ساختمون نگه داشت. اینبار نیازی نبود که چیزی بگه، همه می دونستن که باید همه وسایلشون رو بردارن و چیزی جا نزارن!  

من تا پام رو از اتوبوس گذوشتم پایین با صحنه ای روبرو شدم که خیلی تعجب کردم، دقیقا روبروی در خانمی رو دیدم که کت و دامن کوتاه پوشیده بود، موهاش رو بسته بود و روی سرش یه کلاه فرم بود، کت و دامنش هم همشکل بودن! این خانم رفت توی ساختمون و پشت سرش هم یه آقایی با کت و شلوار با همون شکل کت و دامن خانومه ، رفت تو! دقیقا نمی دونم چه چیزی باعث تعجبم شد، اینکه یک خانم رو بدون روسری و مانتو توی محل عمومی می دیدم یا اینکه این موقع شب اینجور به سرو وضعش رسیده بود و یا شاید اینکه اصلا این خانم اینجا تو پاسگاه مرزی چیکار می کرد؟

وقتی رفتیم توی ساختمون، تعجب من بیشتر هم شد، چونکه اولا تعداد خانم هایی که اونجا کار می کردن، تقریبا برابر تعداد آقایون بود و همشون همونطوری کت و دامن یک شکل پوشیده بودن و کاملا صورت و موهاشون آرایش کرده و درست شده بود به طوریکه اصلا نمی تونستی فکر کنی که این خانم داره نصفه شب کار میکنه و قاعدتا یکساعت پیش باید خواب می بوده!‌همچنین که همه کارکنان اونجا کاملا لباس یک شکل پوشیده، سر پست هاشون نشسته بودن،‌انگار یکی قبل از اومدن ما بهشون خبر داده بود. چون چندتا از همسفریهام در حالیکه پیاده می شدن، کشف حجاب کرده بودن، جریان نداشتن روسری تو محافل عمومی خیلی سریع برام عادی شد، به طوریکه تا چمدونها رو بگیریم و بریم توی ساختمون، من هم ازشون تبعیت کرده بودم و حتی با اینکه بعد از اینهمه تو اتوبوس بودن و خستگی،‌ موهام کاملا ژولیده پولیده بود ولی انگار داشتن هر لحظه، این توانایی روسری نداشتن ،خیلی مهمتر از قیافم بود.

 در همین حین که ما داشتیم آزادی های جدید رو تجربه می کردیم و دورو بر خودمون می چرخیدیم که ببینیم چه خبره، همون خانومی که دم در دیده بودیم، شروع کرد با صدای بلند به همه یه چیزی رو گفتن و اینجا بود که اولین و مهمترین مشکل ما توی این سفر مشخص شد: ما مطلقا یک کلمه هم ارمنی نمی فهمیدیم! درست مثل اینکه به کره دیگه ای مسافرت کرده باشیم. انقدر من از این موضوع که نمی فهمیدم این خانم چی می گه وحشت کرده بودم و چهرم نگران شده بود که همون آقایی که با خانمش ردیف پشت ما می شستن، شروع کرد با من صحبت کردن که نگران نباش، این مامور خیلی بد اخلاقه، الکی داره داد  وبیداد می کنه که تو صف وایسین !

بعد از اینکه از شوک نداشتن زبان مشترک خارج شدیم، شروع کردیم دنبال بقیه، مراحل اداری رو گزروندن.  اینجا ما خیلی بیشتر از پاسگاه ایران ،‌وابسته به افراد گروه بودیم، چون علاوه بر انجام مراحل ما زبون رو هم نمی فهمیدیم و هی باید دنبال یکی راه می یوفتادیم ببینیم چی می گن و چیکار باید کرد. در نتیجه حدود ۴۵ دقیقه ای طول کشید تا کارهای لازم رو انجام بدیم. در واقع اول باید دوتا فرم رو پر می کردیم، یکی از فرمها به زبون انگلیسی بود که تقریبا باانگلیسی دست و پا شکسته پر می شد، ‌این فرم مربوط به درخواست ویزا بود. اما یک فرم دیگه مربوط به گمرک بود که این فرم کاملا به زبان ارمنی نوشته بود و حتی نمونه ای هم که گذوشته بودن که باید از روش پر می کردیم هم به زبان ارمنی پر شده بود. در نتیجه ما اینجا دست به دامن خانم پشت سرمون شدیم و اون برامون به زبان ارمنی نوشت که تو چمدان هامون چی داریم. بعد از پرکردن فرمها، باید اول می رفتیم پشت باجه اخذ ویزا، اونجا فرم و پاسپورت و نفری ۳۰ دلار می دادیم و ویزامون می خورد توی پاسپورتمون. البته مسئول باجه نفری هزار تومن هم گرفت که من نفهمیدم چرا!‌

بعد از اون که ویزامون دریافت می کردیم، می رفتیم باجه کناری و اونجا ویزا رو چک می کردن و مهر ورود به کشور می زدن! بعد از قسمت ویزا می رفتیم پیش همون خانم بد اخلاقه، که معلوم شد در واقع نگهبانه.  اونجا در واقع قسمت مربوط به چک کردن چمدونها بود که چون تعداد چمدونها زیاد بود، یکی دوتا می فرستاد پیش مسئول مربوطه تا زیاد شلوغ نشه. اینجا بود که برای اولین بار از اینکه تعداد چمدون کمی داریم خیلی خوشحال شدم، بخصوص بعد از دیدن دختری که تنهایی سه تا چمدون رو جابجا می کرد . نکته جالبی اونجا دیدم، کارکنان اونجا با افرادی که می شناختن، بخصوص راننده اتوبوس و شاگردش، ‌همش خوش و بش می کردن،‌ چیزی که تو ا یران اصلا ندیدم!

انجام تمام مراحل یک ساعت و نیم، دوساعتی طول کشید. وقتی که بلاخره از اون یکی در ساختمون اومدیم بیرون، ساعت حدود ۵ صبح بود. احساس این فاتحین جنگ ها رو داشتم که هم خیلی خستن و هم بلاخره تونستن پیروز بشن. ما هم با اینکه یه سه چهار ساعتی از این خوان به اون خوان رفته بودیم اما بلاخره وارد کشور ارمنستان شده بودیم!‌

چهارشنبه 14 آذر‌ماه سال 1386

تعداد بازدیدکنندگان : 201747


Powered by BlogSky.com


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری