اگر جلوی اشتباهات خود را نگیرید، آنها جلوی شما را خواهند گرفت
مهر 1387
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
آرشیو

الکامپ 14 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
ارمنستان ۳- ایستگاه مرزی

همچنان که خواب و بیدار بودم و بیشتر داشتم با خودم کلنجار می رفتم که یه وقت خوابم نبره، ناگهان حدود ساعت ۱:۳۰ یک SMS گرفتم که ورود من رو به کشور ارمنستان خوش آمد می گفت و اعلام می کرد که من از این به بعد می تونم از شبکه مخابراتی ارمنستان استفاده کنم. من که همینطور نگران بودم و منتظر هر اتفاق غیر منتظره ای، سریع نگاهی به بیرون کردم که ببینم چه اتفاقی افتاده؟ چون قاعدتا ما قبل از اینکه وارد کشور بشیم باید از مرز رد بشیم و ویزا بگیریم در حالیکه اتوبوس همچنان داشت تو یه جاده کوهستانی حرکت می کرد و همه به غیر از من خیلی راحت تو اتوبوس خوابیده بودن و هیچ چیز غیر طبیعی به نظر نمی یومد. در نتیجه من هم سعی کردم که خودم رو راضی کنم که اتفاق بدی نمی یوفته و همه چیز به درستی پیش می ره و بخوابم.

فکر می کنم حدود یک ساعت، یک ساعت نیم بعدش بود که با تکونهای اتوبوس از خواب پریدم و دیدم که اتوبوس از دروازه ای آهنی رد شد و جلوی یک ساختمون نگه داشت. مسافرها تقریبا بلند شده بودن و راننده هم با روشن کردن چراغها همه از جمله آبجی کوچیکه رو بیدار کرد و همچنان که پیاده می شد بلند اعلام کرد که : هیچ وسیله ای رو توی ماشین جا نزارین ! معلوم شد که باید پیاده بشیم و چمدون هامون رو بگیریم و داخل ساختمان بشیم. البته از این لحظه به بعد ما (من و آبجی کوچیکه!) هیچ ذهنیتی نداشتیم که باید چیکار کنیم و تنها راهی که داشتیم این بود که هرکاری بقیه می کنند ما هم همون کار رو عینا انجام بدیم! درست احساس آلیس تو سرزمین عجایب رو داشتم، که هر قدمی که بر می داره هیچ نمی دونه که پاشو زمین می زاره چه اتفاقی می یوفته. به هر حال ما پشت بقیه وارد ساختمون شدیم، بعدا متوجه شدم که اینجا در واقع آخرین نقطه متعلق به جمهوری اسلامیه که کارهای خروجی رو انجام میدیم و پشت این ساختمون ارمنستان قرار داره!

داخل ساختمون، یک سالن بزرگ بود که در قسمت انتهایش سکو یی قرار داشت و افرادی که می دونستن باید چیکار کنن، تعدادشون کم هم نبود، رفتن پشت سکو وایسادن و در واقع تا ما برسیم صفی تشکیل داده بودن. سمت راستمون یک راهرو و تعدادی اتاق قرار داشت که فکر می کنم یکیش سرویس بهداشتی بود چون اکثر مادر ها و بچه هاشون اول یه سر اونجا می زدن. نزدیک در ورودی که ما اومده بودیم یک بوفه خوراکی بود که وقتی ما رسیدیم درش بسته بود. سمت چپ سالن هم فضای بازی بود که توش چند ردیف صندلی چیده بودن و در انتهاش یک باجه بانک قرار داشت. تقریبا به غیر از مسافرهای اتوبوس ما، در وهله اول فقط یک  انسان بیدار، که بهش می یومد نگهبان باشه، اونجا دیده می شد، حتی خود ساختمون هم انگار خواب بود و در نتیجه کس دیگه ای توی ساختمون دیده نمی شد.

من ساعت رو نگاه کردم ۲:۴۵ صبح بود. تقریبا دیگه همه مسافرها توی صف وایساده بودن، درواقع وسایلشون رو گذاشته بودن توی صف و خودشون دوروبر پراکنده بودن. البته ما چون احساس امنیت نمی کردیم، از بقل وسایلمون تکون نخوردیم. بعد از یک ربع همون آقای نگهبان که حالا اونور سکو وایساده بود، یه چیزی به افراد جلوی صف گفت و باعث شد که یکدفعه تعدادی از افراد به سمت باجه بانک حرکت کنند. من هم به تبعیت از اونها، آبجی کوچیکه رو تو صف گذوشتم و رفتم ببینم جریان چیه. بعد از پرس و جو معلوم شد که باید فیش های خروجی رو پرکنیم و همونجا به بانک بدیم. در نتیجه یک صف دیگه هم دم در بانک تشکیل شد که در واقع یک اتاقک شیشه ای بود که توش کسی نبود. از اونجائیکه ما ملت ایرانی، علاقه خاصی به بودن توی صف داریم و می تونیم ساعتها منتظر باشیم، ما حدود ۱۰ دقیقه در آرامش کامل پشت اون باجه خالی، منتظر ورود مسئول بانک بودیم. تا اینکه همون آقایی که اول دیده بودیم به دادمون رسید و گفت "باید بزنید به شیشه تا مسئولش بیاد". آقایی که سر صف بود چند بار به شیشه زد و بعدش مثل اینکه ورد مخصوص رو خونده باشی، یکدفعه از یه اوتاقک که کنار باجه بود یه آقایی با موهای ژولیده و پیرهن رو شلوار اومد بیرون و نشست پشت باجه تا فیش های ما رو همراه با ۳۰۰۰ تومن برای هر نفر، دریافت کنه.

  بعد از پرداخت فیش، ‌من برگشتم تو صف کنار آبجی کوچیکه، اما دیدم که افراد به سمت سکو می رن و یه چیزی رو می دن به فرد جدید که پشت سکو نشسته، با پرس و جو فهمیدم که باید پاسپورتها و فیش های خروجی رو ببرم به اون آقا تحویل بدم. ایشون هم اعلام کردن که منتظر باشم تا صدامون کنن. البته تا مرحله بعدی که صدا کردن بود، حدود یه نیم ساعت- ۴۵ دقیقه ای وایسادیم و یا بعداز مطمئن شدن از ایمنی اونجا، نشستیم! کم کم کلیه اهالی اون ساختمون از خواب پاشده بودن،‌ اول از همه بوفه اونجا راه افتاد و دل جمعیت خواب آلود رو با چایی و بیسکوئیت هاش، ‌شاد کرد. به خصوص انواع اقسام چیپسهاش برای پدر مادرها که نمی دونستن کودکان خواب آلود غرغروشون رو چه جوری آروم کنن، خیلی مفید بود. بعد از اون سر و کله پاسبان ها پیدا شد و دست آخر هم مسئول صدا کردن اومد که فکر کنم از همه مهم تر بود و گذوشته بودن تا آخرین لحظه بخوابه !

معلوم شد که پشت سکو یه فضای دیگه قرار داره و در انتهاش یک سکوی دیگه و سمت راستش یک باجه که توش کامپیوتر و دم و دستگاه بود و اونجا پاسپورتت رو چک می کردن که مشکلی برای خروج نداشته باشی و بعد هم روش یه مهر می زدن که یعنی برو به سلامت! پشت سکوی دوم در خروجی ای بود که بعد از دریافت مهر خروج، از اونجا می رفتی بیرون. این قسمت چک کردن پاسپورت، یکم هیجان انگیز بود. همون اوایل آبجی کوچیکه رو صدا کردن و رفت اونور سکوی دوم  یعنی که می تونست بره خارج،  اما پاسپورت من و یه دوتا پسر دیگه رو تا آخرین لحظه نگه داشتن که باعث شد من شروع کنم به نگران شدن که حالا اگه من نرم اونور چی میشه که بلاخره اسم منم صدا کردن و قیافم رو نگاه کردن و مهر خروج ما رو هم زدن!

البته اینجا دقیقا مرحله آخر نبود، چونکه بعد از خروج از ساختمون، اتوبوس توی حیاط منتظر ما بود، اما دم در اتوبوس یه پاسپان وایساده بود و دونه به دونه عکس پاسپورت ها رو با قیافه هامون چک می کرد و بعد می زاشت که سوار بشیم! البته این وسط یکی از مسافرها یعنی دوست همون پسر جلویی ما نتونست از قسمت پاسپورت ها رد بشه. مثل اینکه پاسپورتش به دلایل تعهدات شغلی گیر داشت و اون جوون بیچاره بعد از ۱۰-۱۱ ساعت نشستن تو اتوبوس مجبور شد از دوستاش خداحافظی کنه و به تهران برگرده . ما هم بلاخره بعد از ردشدن از سه خوان مذکور رسما از آخرین دروازه متعلق به ایران تو ساعت ۳:۳۰ خارج شدیم و به سمت سمت پاسگاه مرزی ارمنستان حرکت کردیم !

...

 پ. ن: اینجوری بخوایم پیش بریم فکر کنم یه ۷۰ ۸۰ قسمتی بشه من بخوام کل یک هفته رو تعریف کنم! سعی می کنم از بخشهای خیلی توصیفی کم کنم.  لطفا نظراتتون رو بگید که بدونم از این نوع تعریف کردن خوشتون می یاد یا نه!

یکشنبه 11 آذر ماه سال 1386

ارمنستان ۲ - در مسیر

اگه از جریان اطلاع ندارین، ارمنستان ۱ رو اول بخونین.

و حالا ادامه ماجرا:

چون از صبح تا حالا هیچی نخورده بودیم ، همین که ماشین راه افتاد من هم اولین ساندویچ رو در آوردم و با آبجی کوچیکه ناهار خوردیم، اول ساندویچ های کوکو ، بعدش مرغ و بعدترش هر چی که دم دستمون بود. در همین حین با آدمهایی که دورو برمون بودن هم کم و بیش آشنا می شدیم.

جای ما تو اتوبوس از در عقب ، سمت کمک راننده، ردیف دوم بود. جلوی ما یه پدر و پسر قرار داشتن که دوست اون پسر هم تو ردیف پشت ما مینشست و هی جاشو ن رو با هم عوض می کردن. هم ردیف با اون پدر و پسر یه خانواده سه نفره متشکل از یه مادر و دختر و پسر فوق العاده ناز و مهربونش، نشسته بودن که دختر کوچولو متاسفانه پاش رو تازگی عمل کرده بود و پشت مامان و برادرش تو یک ردیف کامل می خوابید.  در واقع هم ردیف صندلیهای ما بود. تو ردیف پشتش هم یه زن و شوهر نشسته بودن که بعدا فهمیدیم آقاهه ایرانیه و خانومه ارمنی. این دوتا هم انسانهای مهربونی بودن که تو مسیر کمکمون کردن.

تقریبا اتوبوس خیلی کم توی راه وایساد. به همین خاطر ساعت ۱۰ شب، یعنی در عرض ۹ ساعت به تبریز رسیدیم. تو این ۹ ساعت فیلم نگاه کردیم، خوابیدیم، با آبجی کوچیکه اختلاط کردیم و از همه مهمتر با همسفر فوق العاده دوست داشتنی من یعنی ipodam موزیک گوش دادیم. همونقدر که این سفر ناگهانی اتفاق افتاده بود، همونقدر هم من ناگهانی این کوچولو رو خریده بودم ، یعنی دقیقا بدون اون نمی تونستم مطمئن باشم که به این سفر می رم چون می دونستم برای یک سفر ناشناخته که احتمال بروز هر اتفاقی هست، داشتن ۸ گیگ موزیک (که البته من فقط ۴ گیگش رو پر کرده بودم) می تونه چقدر مفید باشه و با اینکه همه به این تصمیم من با دیده شک نگاه می کردن، اما تجربه ثابت کرد، یکی از موثرترین وسایلی بود که من توی سفر با خودم داشتم.

  حدود ۱۰:۳۰ -۱۱  بعد از تبریز ، آقای راننده جلوی یک رستوران مایل به قهوه خونه ، نگه داشت که همه شام بخورن. ما توی ماشین شام خورده بودیم و ترجیح دادیم که بیرون رستوران تو هوای آزاد قدم بزنیم. در حالت عادی اگه من تنها سفر کنم توی اینجور جاها که نگه می داره ترجیح می دم از اتوبوس پیاده نشم اما اونشب بعد از ۱۰ ساعت تو اتوبوس بودن، بدنمون ناخود‌آگاه احتیاج به تغییر حالت داشت. متاسفانه ما با کسی خیلی تو این مدت دوست نشده بودیم که به خاطرش بریم تو رستوران بشینیم ، در نتیجه حدود یک ساعت دوتایی اونجا قدم زدیم  تا بقیه شام و چاییشون  رو خوردن . اونجا برای اولین بار تو این سفر، احساس تنهایی کردم اما بلاخره حرکت کردیم و همه چیز به حالت قبلی برگشت.

بعد از رد شدن از تبریز،  حدس می زدم که توقف بعدی دم مرز باشه. ‌چون از بچگی اصولا جغرافیام خوب نبوده و تا حالا هم ادامه داشته اصلا نمی دونستم که مرز ایران و ارمنستان کجاست(البته هنوز هم نمی دونم!) و چقدر دیگه تا مرز مونده اما خب حدس می زدم که به هر حال باید نصفه شب اونجا برسیم. از اول سفر من نسبت به این جریان مرز نگران بودم، ما هنوز ویزا نداشتیم و باید دم مرز می گرفتیم و این اصلا احساس خوبی به من نمی داد. به همین خاطر از ساعت ۲ به بعد کاملا بیدار بودم، هرچقدر می گذشت هی بیشتر دلم شور می زد تا حدی که می ترسیدم اگه خوابم ببره، بقیه از مرز رد می شن و ما جا می مونیم. که خب خیلی زود معلوم شد، تفکر خنده داری بوده.

...

پ.ن : خانم امر فرمودن که حوصلشون سر رفته، ما هم که این ارمنستان روی وجدانمون سنگینی می کرد ، اجابت کردیم . اما دیشب یک عالمه بیشتر از این تند تند نوشتم ، این جناب گفتن که انگار یکی تفنگ گذوشته بالای کلت که بنویسی ، منم دیدم راست می گه زیادی دیگه بی سرو ته برش داشتم در لحظه . اما امشب تا اینجاش رو تصحیح کردم و گذوشتم انشاءالله بقیه اش به زودی !

پ.ن۲: سفرنامه نشد به دو دلیل : یک من احساساتی می نویسم و می گن که سفر نامه باید خالی از احساسات باشه و دو اینکه من اصلا جزئیات لازم در مورد سفر رو ندارم مثل اسم مکانه ا موقعیت جغرافیایی . ان شاءالله مسافرت بعدی

پ.ن3: هنوز به قسمتهای عکس دارش نرسیده وگرنه عکس هم داریم!

خوش بگذره

جمعه 9 آذر ماه سال 1386

عاشقانه؟ بابا بیخیال!

بازی بازی ، اونم عاشقانه بازی !

خیلی طول کشید تا خودم رو راضی به شرکت تو این بازی کردم. چون که تا وقتی قلبا راضی نباشم نمی تونم بنویسم. اولین مسئله این بود که من خیلی تو رو کردن احساسات داخلیم آدم سختیم و عاشقانه نوشتن هم فکر می کنم که یکی از درونی ترین احساسات انسانیه.به غیر از اون برای شرکت تو این بازی یه مشکل دیگه هم داشتم. خود عاشقانه نوشتن. با اینکه به قول این جناب که مارو به چالش کشیده، عاشقانه نوشتن آسون ترین کاره، اما برای من که تاحالا اگه هم چیزی نوشتم اکثرا وام گرفته از اشعار و دست نوشته های آدمهای دیگه بوده، نوشتن از خودم کار سختیه!حتی بعد از خوندن متن ترنج، فکر کردم مینویسم :"ببین کارمون به کجا کشیده که دیگه با عاشقانه هامون هم بازی می کنیم." بعدش هم دلیل می یارم که این بازی، اساسا یه مشکلی داره! اینکه عاشقانه نوشتن باید خطاب به یک آدم خاص باشه که معشوق به حساب بیاد و وقتی چنین فردی وجود خارجی نداره پس نوشتن هم معنی نمی ده. اما دقیقا بعد از همین استدلال بود که عاشقانه ام اومد، خودش به ذهنم ریخته می شد،‌درست زمانی که کنار اتوبان صدر راه می رفتم در حالیکه هدفونم تو گوشم بود و ابی می خوند: توی راه عاشقی فرصت تردیدی نیست ...

پس به قول همه اکنون که قلم در دست می گیرم .... بی خیال:‌

نمی دونم باید چه جوری شروع کنم، شاید باید بگم  سلام محبوب من! یا اینکه ای عزیزترینم، شاید باید خیلی راحت اسمتو بنویسم :

........ !

 شاید خودتم ندونی که اسمت چه تقدسی برام داره. اما نه، حرف بیهوده ایه. تو در واقع همه چیز رو می دونی. همه تک تک اون احساساتی رو که به من منتقل می کنی و در من ایجاد می کنی رو می شناسی. می دونی چه وقت گریه ام می ندازی، چه وقت می خندونیم، چه وقت قلبم رو به لرزش در می یاری. قلبم ؛ دقیقا از اینجا بود که فرمانروایت رو شروع کردی و بعد آروم آروم همه رو گرفتی، فکر و غرور و بعد کل خود من رو!

همیشه فکر می کردم چقدر آدمها خودشون رو در مقابل کسائیکه دوست دارن کوچیک می کنن، اما حالا می دونم که این اصلا کوچیک کردن نیست، یه بزرگیه که تو یک چنین حسی داشته باشی و به خاطر یک نفر مهمترین چیزی که داری ، یعنی وجودت رو زیر پا بزاری. و بتونی از همه چیزهایی که قبلا داشتی، از همه کارهات ، عادت هات، باورهات و حرفهات رها و هیچ بشی. مثل یک ظرف بدون شکل یا مثل آدمکهای کارتونی که فقط با چندتا دونه خط کشیده شدن و بقیه وجودشون انعکاسی از صفحه پشتشونه. اونوقته که توهم می تونی انعکاسی از معشوق بشی!

و من شانسی داشتم که قراره انعکاسی از تو باشم، توی که به کم راضی نمی شی ، تویی که همیشه بیشتر، بهتر و بزرگتر می خوای ومن برای رسیدن به اون قله انتظارات تو، تلاش می کنم تا بالاتر برم و کوشاتر، بی ریاتر، مهربون تر، داناتر و مفیدتر باشم. مهمتر از همه بی غرورتر یا در واقع بی من تر باشم. و تو چقدر زیرکانه حواست به همه مسیریه که من می رم. هر وقت که توی راه خسته می شم و تو و اون قله رو از دسترس خودم دور می بینم، خودت رو به من نشون می دی، امیدوارم می کنی، بلندم می کنی و بهم یاد می دی که پاهام رو کجا بزارم تا مسیر برام راحتتر باشه. و من با هر لبخند و حرف و حرکتت آنچنان نیرویی می گیرم که بی پروا به سوی سختیها و مشکلات راه، می رم و هر غمی در طول مسیر برام شیرین می شه!‌

اما می دونم که می دونی که چقدر طول می کشه تا من، کودک سرکش ابتدای راه، تبدیل به انسان بالغی بشم تا بفهمم که این راه برای رسیدن به تو نیست. این مسیر برای رسیدن به خودمه، این مسیری برای شناختن و دیدن خودم و برای رشد منه. شاید برای دختر کوچلویی که به همه آرزوهاش می رسه،‌ نرسیدن به تو، شکست بدی باشه ،‌اما برای اون دختر بزرگ ، رسیدن به اون قله ، به کمک و راهنمایی عشق تو، پیروزی بزرگی خواهد بود.

پس شاید روزی تو من رو ترک کنی تا زندگی خودت رو بسازی، روزی که مسیرهای ما از هم جدا بشه. اما حتی اگه اون روز رنج زیادی رو از دوریت تحمل کنم ، اما می دونم که تو می دونی همیشه دعای خیر من همراهته!

همنطوری که نمی دونم چه جوری شروع کنم ، نمی دونم که باید برای پایان چی بگم،‌ شاید باید بگم تا ابد با عشق ! اما فکر کنم بهتره که فقط این و بگم :

محبوب من، برای تمام عشقی که در من به جا گذاشتی ازت متشکرم!

.

پ. ن : اولش از این متن خوشم اومد اما بعدش فکر می کنم که اون چیزی که بهش بگن عاشقانه از در نیمد، نمی دونم دیگه این کل تلاشه من برای نوشته !

پ.ن : من وقتی کاری رو بلد نیستم خودم هم نمی تونم کسی رو دعوت کنم اما خیلی دلم می خواد عاشقانه های تو کا نیستانی رو بخونم

شب خوشششششششش !‌

 

جمعه 2 آذر ماه سال 1386

<<    1      2   
تعداد بازدیدکنندگان : 50198


Powered by BlogSky.com


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری