اگر جلوی اشتباهات خود را نگیرید، آنها جلوی شما را خواهند گرفت
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو

خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
آشناهای اَمن من!

فکر نمی کردم انقدر سخت باشه،‌ فکر نمی کردم انقدر دردناک باشه! می دونید از مدتها قبل تک تک جزئیات امروز رو تصور کرده بودم، اینکه چی می گم چی می شه، چیکار می کنیم. اما تو تمام این لحظات که روش فکر می کردم هیچ وقت غصه جا نداشت! خیلی خنده داره شاید اما من فکری به حال غم و غصه اش نکرده بودم! فکری به حال اینکه تموم شد!  من فردا صبح ساعت ۷:۳۰ از خواب پا نمی شم ! من فردا صبح ماشینم رو بر نمی دارم که از بلوار شهرزاد برم سمت حسینه ارشاد و بعدش سیدخندان و بعدش نیلوفر! من دیگه فردا صبح ساعت ۹:۳۰ نمی رسم دم در شرکت،‌طبقه سوم! که زنگ بزنم و بعد ۲ مین یکی درو باز کنه که من برم تو و به همه بگم سلام صبح به خیر! بعدش کیفم رو بزارم و با فرشته سلام علیک دیگه ای بکنم و کامپیوترم و با پا روشن کنم و تو حینی که داره بالا میاد برم یه سر تو پارتیشن های اطراف بزنم. اول از همه پارتیشن پشت سرمون و اول از همه داریوش رو ببینم که سرشو بلند کنه و گرم بگه صبح به خیر خانم غزل! بعدش امیر و بیژن که سرشونو  برگردونن و بگن سلام صبح به خیر. بعد برگردم برم سراغ پارتیشن بغلیمون مینو و یاسر که دارن همیشه سر یه چیزی حرف می زنن، مینو لبخندی به بزرگی صورتش بزنه و بگه سلام عزیزم و من به دستاش نگاه کنم که یه مدل جدید لاک زده و بعش بگم چه خوشگله!

با سهیلا که روبروی در می شینه و اولین نفریه که هر روز صبح جواب سلامم رو میده، حال و احوالی بکنم و برم سراغ پارتیشن های روبرو. از بقل پارتیشن مریم که اون موقع صبح تنها زمانیکه که سرش تو مونیتورشه، رد بشم و اون سرشو بلند کنه و بگه سلام! و بعد برم سراغ یگانه، که لبخند دوست داشتنی بزنه و بگه سهلامممم! خوفی ؟ و بعدش اتاق مونا و آناهیتا و مدیر بازرگانی که معمولا اون موقع فقط آناهیتا هست اونم برگرده بگه سلام دوستم؟ چه طوری ! و بعد از اینکه همه رو دیدم برگردم سر جام تا login کنم و شروع به کار! 

من دیگه هر روز لازم نیست به خودم قول بدم که آروم باشم و عصبانی نشم که باز بیژن با اون توانایی های فوق العاده اش همه قول و قرارم رو از یادم ببره و ظرف یکساعت بین کاراش ، بیاد و کاری کنه که ۴ طبقه دنبالش پله ها رو برم پایین یا تو شرکت دنبالش بکنم به قصد زدنش و اون بره پشت داریوش قایم بشه. دیگه از این به بعد اگه داریوش یه فیلم کوتاه جالب توی نت پیدا کنه ، من نیستم که صدام کنه که بیام ببینم! یا اینکه یه شعری که  جدید گفته رو نشونم بده! دیگه اگه فرشته و بیژن بشینن با هم کار کنن ، من نیستم که هر چند دقیقه یه بار از مدیریت بیژن اشکال بگیرم! دیگه من نیستم که سوژه اذیت کردن اون سه تفنگدار پارتیشن پشتی بشم که اول بیژن و داریوش اذیت کنن و آخرشم حسن خطامش یه تیکه اساسیه امیر باشه که می دونه همیشه کی و کجا چی بگه!

دیگه صبحا یاسر رو نمی بینم ، وقتی از کارهای بیرونش می یاد تو و من و که دم در می شینم ببینه و با اون صورت آرومش ازم بپرسه: خوبین؟ و دیگه فرشته رو با همه اون آرامش های قبل از طوفانش نمی بینم ، که روش نمی شه از مدیرش مرخصی بگیره که می تونه ساعتها بشینه و کار کنه و موزیک های بلند گوش بده !

دیگه مونا پیشم نیست که در اوج عصبانیت از دست اذیتهای مریم بیاد و لبخند بزنه و بغلم کنه و بگه غزل جونم ! ولش کن این مریم و ! یا دیگه آنی رو نمی تونم در حین کار غافلگیر کنم و لوپ های سفت توپولوش و بکشم که دردش بیاد و بگه ااااا نکن! یا اینکه مریم وقتی دارم به شدت با یکی چت می کنم بیاد و بخواد برام دونقطه ستاره بزنه !

دیگه وسط روز وقت چایی، من اونجا نیستم که برم پیش یگانه و باهم چایی بخوریم ! دیگه اگه یه چیزی بلد نبودم یگانه انقدر راحت با اینهمه اطلاعات کنار دستم نیست که من ازش بپرسم و اون اگه بلد نبود سریع بره بزنه تو google و تا جوابش رو برام پیدا نکنه ، ول نکنه !

دیگه زهره رو نمی بینم که از بالا میاد پایین ، درو باز می زاره،  بیاد آروم بغل گوشم ازم باسیه تولد ها پول بگیره یا بیاد با اون صورت پر از خنده اش بگه آخ غزل جونم من outlookam رو عوض کردم پسورد میلم رو یادم نیست ! می شه پسورد میلم رو بدی، و انقدر این و با خنده و دوستی و بامزگی بگه که حتی نتونی بهش بگی نه !

دیگه بعد از ناهار وقتی هرچی پسره ،صف می شن که به قول خودشون برن سر کوچه تفریحات و در واقع می رن سر کوچه آبمیوه بخورن، من نیستم که تو آخرین لحظه به داریوش یا بیژن بگم برای من یه سن ایچ بخرین و اونام بگن نخیر ما نمی خریم! اما وقتی برگردن خریده باشن!

دیگه بعد از ظهر ها ساعت ۳ مریم رو نمی بینم که گشنه اش شده و داره سعی می کنه یکی رو خر کنه که بره براش خوراکی بخره. و حامد رو که تازه اون ساعت سرو کلش توی شرکت پیدا می شه نمی بینم که می یاد تو و  اول یه نگاهی از اون بالا به  میزت می ندازه و اگه خوراکی خوبی رو میزت باشه به راحتی به کمک همه اون قد بلندش برش می داره و خوشحال می ره سر جاش می شینه!

و دیگه عصرها ساعت ۵:۳۰ اونجا نیستم که با  یاسر و آرش و یگانه سر به سر سهیلا بزاریم که ما می خوایم تا ساعت ۱۰ شب اینجا تو شرکت بمونیم و اون دختر صاف و ساده هم چون مجبوره که کلید های شرکت رو داشته باشه و بمونه تا همه برن ناراحت و نگران غذای شوهرش بشه که تو خونه تنهاست و هی به جون ما غر بزنه که نخیرم یعنی چه! مگه شما کارو زندگی ندارین..... !

و آخر سر دیگه ساعت ۸ شب من از شرکت با همه این بچه ها نمی یام بیرون، که بخوام برسونمشون که اونقدر اونا توی راه حرف بزنن که من یادم بره صبح ماشینم رو کجای کوچه پارک کردم در نتیجه تا یه سر کوچه ببرمشون و بعد یادم بیوفته آهان! اونسر کوچه پارک کرده بودم!

من اصلا همه این غصه ها یادم نبود! یادم نبود که انجام ندادن و ندیدن همه این کارها چه دردی باسیه آدم ایجاد می کنه !

امروز یاد آرش اقبالی و اون پستش درباره سوپرایز شدن افتادم اونجایی که گفته بود من خودم رو کنترل کردم که گریه ام نگیره، من اون شب اونجا بودم که آرش رو سوپرایز کردیم اصلا متوجه این نشده بودم که داره خودش رو کنترل می کنه که گریه نکنه! اما حالا امشب فهمیدم چه حسیه! امشب بعد از رفتن همه وقتی تنها شدم، یه چیزی ته گلوم فشار می یورد، باسیه همین رفتم رو تپه های قیطرانیه اونجا که کل شهر پیداست، هر وقت یک چنین حسی دارم و هیچ کس کاری نمی تونه بکنه می رم اونجا! اونجا نشستم و دفترچه کوچیکی و که همه بچه ها برام نوشته بودن  رو دوباره خوندم

می دونی آقای داریوش چی شد که اشکام در اومد،؟ می دونی کدومش اشکم رو در آورد؟ نوشته امیر! می دونم که تو و بیژن وبلاگم رو می خونید پس از طرف من بهش بگید هیچ وقت هیچ وقت اونایی که گفته رو یادم نمی ره!

از طرف من به همشون بگید برای اینکه آشناهای به این خوبی برای من بودن ازشون ممنونم و هیچ وقت این آشنایی یادم نمیره!

من فردا صبح زندگی جدیدی رو شروع می کنم با همه خاطرات گذشته ام!

شاد باشید!

پ.ن۱ : ما اونجا تو شرکت کار هم می کردیم ها! این قسمت تفریحاتش بود که من یادم مونده!

پ. ن۲: ببخشید یکم احساساتی شدم و از القاب خانم و آقا دیگه استفاده نکردم!

پ.ن ۳: مدتها بود که تدارک یه متن دیگه به یه سبک دیگه رو دیده بودم، اما الان فقط دلم خواست که اینارو بنویسم ! دل دیگه کاریش نمیشه کرد! و این آهنگ رو تقدیم می کنم به همه بچه ها!

یکشنبه 30 دی ماه سال 1386

ارمنستان ۸- آدمهای ارمنستان!

خب قبل از اینکه ادامه بدم، دیدم که اگه بخوام بشینم هر روز رو بگم هم زیاد می شه هم خسته کننده، در نتیجه فکر کردم که بیام موضوع بندی برم جلو که شاید زودتر تموم بشه ! در نتیجه این پست می خوام از آدمها و فرهنگشون و از اینجور چیزا بگم !‌

چندتا نکته اونجا خیلی جالب بود، وقتی می رفتی تو خیابون یا مغازه ها اکثرا دختر یا زن می دیدی! حدود ۹۵٪ فروشنده ها که زن بودن به غیر از اون اکثر کارهای دیگه رو هم زن ها انجام می دادن. مثل نگهبان های موزه ها.  کلا من مرد میان سال خیلی کم می دیدم. یا خیلی پیر بودن و کنار خیابون نشسته بودن و داشتن تخته نرد بازی می کردن یا خیلی جوون بودن و فقط می رفتن دانشگاه. جالبیش این بود که خانم ها حتی اگه پیر هم بودن، بر عکس مردها داشتن یه کاری انجام می دادن اکثرا گل می فروختن ! بعدا که از دوست خواهر کوچیکه در باره این موضوع سوال کردیم که چرا اینهمه زن تو خیابونه ،‌گفت به خاطر فشار اقتصادی اکثر مردهاشون دارن کشورهای دیگه کار می کنن و خانواده هاشون اینجا دارن زندگی می کنن.

نکته جالب دیگه این بود که همه دخترهای جوون فوق العاده خوشگل و خوش هیکل و خوشتیپ بودن! یعنی هم تناسب اندام زیبایی داشتن ، همشون، من خیلی کم دختر چاق دیدم. هم اینکه لباس های مرتب و خوشگلی می پوشیدن هم اینکه صورت و موهاشون رو کاملا ارایش کرده و درست کرده بودن. و این اصلا ربطی به این نداشت که مثلا شب بود یا صبح ساعت ۱۰ صبح ، داشتن خرید می کردن یا رفته بودن دانشگاه یا تو کافی شاپ بودن. همیشه همینطوری بودن! در واقع انگار همین الان از آخرین سالن مد لباس و مو اومدن بیرون. اما برخلاف اونها پسرهاشون اصلا اینطوری نبودن، ظاهری کاملا ساده داشتن.

توی جاده که می یومدیم، وقتی از کنار ده یا شهر کوچیکی رد می شدیم، من دیدم که مثلا یه بند لباس از یه پنجره به پنجره دیگه آویزونه و روش لباس پهنه. وقتی رسیدیم ایروان هم چنین چیزی خیلی واضح توی خیابون ها بود! یعنی سرتاسر کوچه پر بود از بند و لباسهایی که روش آویزون بود تا خشک بشه. حتی آپارتمان ها هم جلوی هر کدوم یه سری از همین طناب ها داشتن که روش لباس آویزون می کردن. سر هر طناب هم یه قرقره قرار داشت که با حرکت دادن قرقره می تونستی به لباس که اون وسط تو کوچه آویزون کردی برسی !

اینم عکس یه کوچه که بند های لباس از این سر کوچه تا اون سر کوچه وصل بود!

و اینم عکس یه آپارتمان شیک! به نحوه آویزون کردن لباس دقت کنید، کاملا می شه یکی رو کرد توش :

اتفاقا جلوی آپارتمان ما هم از این بند ها بود، روز سوم ما بعد از ظهر ساعت 4 اومده بودیم خونه و تازه داشتیم می خوابیدیم که یهو زنگ خونه رو زدن. ما هم چون اونجا نه زبون می فهمیدیم نه کسی رو می شناختیم و عملا داشتیم تو یه آپارتمان بدون هیچ امنیتی تنها زندگی می کردیم، یکم از آدمهای غریبه وحشت داشتیم. در نتیجه من وقتی رفتم دم در و دیدم یه خانم ارمنی پشت دره یکم گارد گرفتم . خانومه اصرار داشت که بیاد تو! واضح بود که انگلیسی نمی فهمه! خلاصه با همون زبون ایما اشاره حالیم کرد که همسایه طبقه بالای ما است! و بعد هم تند تند شروع کرد به حرف زدن، من ناگهان به آبجی کوچیکه گفتم که بره پشت پنجره رو نگاه کنه و ببینه لباسی چیزی نیوفتاده روی بند! که درست بود. پتوی خانم همسایه بالایی افتاده بود روی بند خونه ما! آبجی کوچیکه متعجب مونده بود که من چه جوری فهمیدم خانومه چی می خواد!

نکته جالب دیگه نمای شهر بود، به غیر از محله های دورو بر republic و اپرا که شامل ساختمون های قدیمی و مغازه ها و بارها بود، دیگه تو سطح شهر چیزی به اسم نمای ساختمون وجود نداشت. یعنی اصلا اهمیت نمی دادن به نظر من ، حتی یک دونه ساختمون مدرن، به غیر از دانشگاه هاشون نمی تونستی پیدا کنی . و نکته جالبتر این بود که به غیر از ساختمون های مسکونی ، مغازه ها و دانشگاه ، ساختمون دیگه ای نبود! مثلا ساختمون های تجاری که شامل شرکت ها باشه اصلا نمی دیدی.

از لحاظ قیمت زندگی تا حدی میشه گفت که گرون بود. اولا که پولشون بزرگ بود، یعنی مثلا سکه هاشون هر کدوم 50 درام یا 200 درام یا 100 درام بود که یه چیزی حول و هوش 300 تومن ما میشد و این خورد ترین پولشون بود، بقیه اش اسکناس های 1000 درام 5000 درام 100000 درامی بود که خب مثلا یه چیزی حول و حوش 300000 تومن می شد. و البته با یه سکه 200 درامی می تونستی یه بطری آب بخری !

نکته دیگه ای که ما در واقع روزهای آخر فهمیدیم ، امنیت اونجا بود. من به دلایلی که گفتم وقتی ساعت ۹ شب می شد و با آبجی کوچیکه تنها بیرون بودیم، شروع می کردم به ترسیدن و دوست داشتم که برگردم خونه. وقتی که این موضوع رو با دوست آبجی کوچیکه در میون گذوشتیم خیلی خیلی تعجب کرد. از نظر اون هیچ دلیلی نداشت که ما بترسیم و می گفت که اینجا همه چیز امنه اون تقریبا ۷ سال بود که ارمنستان زندگی میکرد. می گفت تو این مدت خیلی کم خبر دزدی یا اذیت و آزاری و شنیده یا دیده. و این کاملا درست بود چون که ما شب آخر ۵ تا دختر بودیم که رفتیم رستوران ما حدود ساعت ۱۱ تازه رسیدیم رستوران و ساعت ۱ شب هم تاکسی گرفتیم و برگشتیم خونه ! حرکتی که توی تهران با ماشین شخصی هم جرئت نمی کنی انجام بدی!

یک نقطه مشترک با ایرانی ها داشتن، افتضاح رانندگی می کردن! به طوری که با کلی ترس و لرز از این ور خیابون می رفتی اونور خیابون چون هر ماشینی که تورو می دید پاش رو می زاشت رو گاز تا بهت بزنه ! حتی دوست آبجی کوچیکه تعریف می کرد که یک سری از دوستاشون ، ۵ نفری داشتن از خیابون رد می شدن و وقتی رسیدن اونور خیابون ۴تا بودن، چون یکیشون رو ماشین زیر کرده بوده ! و جالبیش این بودکه هیچ پلیس راهنمایی رانندگی تو خیابون نبود. ما در واقع روز ۴ روم یه ماشین پلیس توی میدون اپرا دیدیم وگرنه هیچ نوع پلیسی توی این مدت به چشم ما نمی خورد!

دوتا نکته برای ما خیلی جدید بود، یکی مغازه های م ش ر و ب فروشی ! که در واقع می گن یکی از صادرات مهم ارمنستان به حساب می یاد ! دوم سگ های توی خیابون ! این سگها عین گربه ها عمل می کردن یعنی مثلا گوشه خیابون لم داده بودن یا باسیه خودشون کنار پیاده رو داشتن راه می رفتن و نه ازت می ترسیدن نه مطلقا کاری به کارت داشتن !

....

یکشنبه 30 دی ماه سال 1386

ارمنستان ۷- ایروان!

خونه ای که ماگرفته بودیم تو خیابون Komitas بود، خانم معاملات ملکی آدرس اونجارو هم به زبان ارمنی هم به زبان انگلیسی برامون توی تقویم من نوشت که به زبان ارمنیش خیلی به دردمون خورد. آقاهه بهمون گفت که چون دارن توی خیابون لوله کشی میکنن هر روز از ساعت ۸تا ۱ و شب از ۱۰تا ۸ صبح آب نداریم، که خب برای ما مهم نبود چون احتمالا اون ساعتها بیرون بودیم یا اگه تو خونه بودیم خواب بودیم . بعد از اینکه کلید رو تحویل گرفتیم ،کمی استراحت کردیم و لباس عوض کردیم بعدش با دوستمون رفتیم تا بعد از ۴ ساعت گشنگی توی رستوران KFC ، یه چیزی بخوریم . البته دوست خواهر کوچیکه مجبور شد که برگرده بره خونه، و نگران ما بود که آیا می تونیم خودمون بریم خونه؟ که ما بهش اطمینان دادیم که نقشه داریم و آدرس هم داریم و می تونیم خودمون رو برسونیم خونه!

بعد از اینکه غذا خوردیم و زندگی قشنگ تر شد. شروع کردیم به پیاده حرکت کردن در جهت که اومده بودیم تا اینکه رسیدیم به یک میدون بزرگ که از روی نقشه مشخص شد که اسمش هست republic Square که در واقع بیشتر به اسم Hanrapetutyan Hraparak یا در واقع همون haraparak شناخته می شه . دور تا دور میدان پر بود از ساختمون های تاریخی خیلی بزرگ و خوشگل. در واقع مرکز شهر به حساب می یومد و اونجا پر بود از هتل ها و کافه ها و بارها و رستوران های مختلف، بعد ها هم ما هرچی رستوران با بچه ها اومدیم توی یکی از خیبابون های منتهی به این میدون قرار داشت. همچنین اکثر مغازه های خیلی شیک شامل مارکهای بنتون ، گوچی ، زارا و غیره هم اونجا بود. در واقع بهترین هتل ایروان یعنی American marriot hotel هم توی ضلع جنوبی این میدون قرار داشت. این عکس نمایی از بالای این میدون نشون می ده که مطمئنا توسط من گرفته نشده و از جستجو در گوگل بدست آمده:

Republic

و اینم عکسهایی از داخل میدون که ایندفعه توسط خودم گرفته شده:

 ساختمونهای بلندی بودن با سر ستونهای بزرگ!

اینم دقیقا روبروی ساختمون اولیه اونور میدون و یه جور موزه بود:‌

اینم ساختمون پست و تلفن خونه مرکزی بود، ما همون روز اول رفتیم اینجا یه تلفن به ایران بزنیم چون موبایل آبجی کوچیکه خراب شده بود و نمی خواستیم که از موبایل من زیاد استفاده کنیم، البته بعدا فهمیدیم که پولی که ایران برای رولینگ موبایل بگیره از هزینه مخابرات تو ایروان ارزون تر میشه یا اینکه برابر میشه!

اینم نمایی از هتل آمریکای که توی میدون قرار داشت، باسیه من جالبیش این بود که جلوی هتل یک کافی شاپ بود که مردم می رفتن توش می شستن و چیز میز می خوردن!

به غیر از republic Square یه میدون معروف دیگه هم  به اسم اپرا، چند خیابون اونورتر بود. که ساختمون اپرای برزگی هم اون تو قرار داشت و پشت ساختمون یه میدون پر از کافی شاپ بود! آبجی کوچیکه می گفت که اینجا میدون مورد علاقه منه که راست هم می گفت. شب ها اونجا پر از آدم بود، دختر پسرها، پدرو مادر ها و بچه هاشون همه اون جا یا در حال راه رفتن و حرف زدن بودن یا توی کافی شاپ بودن،‌متاسفانه کافی شاپ مورد علاقه من یعنی star buks اونجا شعبه ای نداشت، یعنی من نتونستم پیدا کنم. نسبت به repulic square دوروبره اپرا ده برابر بیشتر کافی شاپ و رستوران بود،‌به طوریکه من هر دفعه که از اونجا رد می شدم یه کافی شاپ جدید پیدا می کردم(الان متاسفم که ازشون عکس نگرفتم) یکیش که از همه جالبتر بود میزاش به صورت وایساده وسط پیاده رو بود. البته من هر دفعه می خواستم یه جایی بشینم و یه چیزی بخورم که همواره هم آبجی کوچیکه به نحوی من رو منصرف می کرد!

توی نقشه زیر یه نمای کلی از شهر رو می بینید، این نقشه مربوط به هتلهای شهره اما من توی اون خودم جاهایی که ما رفتیم و مهم بود رو هم دورش خط کشیدم، همونطور که می بینید جایی که ما زندگی می کردیم ، یعنی کومیتاس ، سمت چپ بالای بالای نقشه مشخص شده، از توی نقشه به نظر خیلی دور می یاد اما در واقع فاصله خیابون ما تا میدون اپرا، همش یک ربع هم نبود با ماشین.

ما روز اول فقط یه کم توی خیابون های اطراف republic  گشتیم هم چون هنوز جایی رو بلد نبودیم هم اینکه خیلی خسته بودیم و البته اینکه من به دلایلی وقتی شب می شد احساس وحشت می کردم ، و دوست داشتم که سریع سوار تاکسی بشم و برم خونه ! توی ایروان چند نوع وسیله حمل و نقل بود. اول تاکسی که وسیله شیکی به حساب می یومد در واقع تاکسی ها همه دربست کار می کردن به این صورت که کنار خیابون وایمی سادن و تو می رفتی بهشون می گفتی که می خوام برم فلان جا ، اونم تورو میبرد! که هر دفعه در حدود 1000 درام یه چیزی حول و هوش 3000 تومن هزینه می شد! البته اگه مثلا اشتباهی سوار یه تاکسی مدل بالا می شدی، مثلا یه تویوتای تاکسی مانند، اونوقت 2000 درام می دادی! وگرنه اکثر ماشین ها یه چیزی تو مایه های این بود :

به غیر از تاکسی سه نوع وسیله حمل و نقل عمومی بود، اتوبوس های برقی ، مترو و ون (که بهش می گفتن ماشوتی )که پر استفاده ترینش همین ون ها  و اتوبوس های برقی بود! البته هر دوتاش یه اشکال جالب داشت اول اینکه هیچ کجا به زبونی به غیر از زبون ارمنی چیزی نوشته نشده بود، به غیر از اون هم کلا همه اتوبوس ها و ماشوتی ها شماره داشتن،‌مثلا ۱۳ یا ۲۶ که از یک مسیر مشخص می رفتن ! یعنی شما باید ارمنی می دونستی تا بتونی سوار بشی ! خلاصه ما شب اول وقتی به این نتیجه رسیدیم که می خوایم برگردیم خونه، رفتیم جلوی یکی از همین تاکسی ها و من نوشته ای رو که خانومه برام به زبان ارمنی نوشته بود بهش نشون دادم و به زبون ایما و اشاره بهش حالی کردم که می خوایم بریم اینجا و آقاهه هم به زبون ایما و اشاره بهمون حالی کرد که ok سوار بشین! توی راه یه جا آقای راننده فکر کنم مسیر رو بلد نبود، برگشت و به زبون ارمنی یه چیزهایی به من گفتن، منم که هیچی متوجه نمی شدم تنها کاری که می کردم دوباره آدرس رو بهش نشون می دادم! تا اینکه به سر کوچه ای خودمون رسیدیم و من به آقاهه نشون دادم که اینجاست!‌و اون پیچید توی کوچه و اینطوری من به زبون خودم و اون به زبون خودش، با هم ارتباط برقرار کردیم!

در واقع تو تمام طول سفر همین جریان ادامه داشت، تقریبا ما درصد آدم خیلی کمی رو پیدا می کردیم که بتونه انگلیسی صحبت کنه، فقط سوپری سر خیابون و یه آقاهه توی مغازه کامپیوتری بودن که با ما ۴ کلمه انگلیسی حرف زدن. بقیه کاملا ارمنی و ما هم کاملا فارسی ! در نتیجه تنها راه ارتباط برقرار کردنمون زبون ایما و اشاره بود. مثلا ما یک روز یه نقشه دستمون گرفتیم و راه افتادیم که با اتوبوس یا ماشوتی بریم کلیسای بزرگ شهر رو ببینیم. همونطور که تو خیابون دور خودمون می چرخیدیم و نقشه رو هم دستمون گرفته بودیم ، یه آقاهه اومد جلو و گفت که کجا می خواین برین ؟ ما هم از روی نقشه میدونی که باید می رفتیم رو نشون دادیم و بعد هم اتوبوس رو نشون دادیم و اون توی دفترچه برامون شماره اتوبوسی که باید سوار بشیم رو نوشت.!

یا مثلا توی مغازه ما جنس رو نشون می دادیم و فروشنده با دست یا توی ماشین حساب می زد که چقدر می شه و ما هم پول رو پرداخت می کردیم.! دیگه حتی آخری ها کلی هم توی این زمینه پیشرفت کرده بودیم !

...

 

شنبه 29 دی ماه سال 1386

   1      2      3    >>
تعداد بازدیدکنندگان : 37343


Powered by BlogSky.com


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری