X
تبلیغات
رایتل
اگر جلوی اشتباهات خود را نگیرید، آنها جلوی شما را خواهند گرفت
آرشیو
ارمنستان ۶- خانه ۲۰۰ هزار تومنی و کارت پرسنلی من!

خب ! ادامه ماجرا اگه تا حالا شانس اوردین و نخوندین از اینجا می تونید بخونیدش! ۵، ۴ ، ۳، ۲، ۱

ما حدود یک بلاخره وارد شهر شدیم و در همین حین هم تونستیم با دوست خواهر کوچیکه تماس بگیریم و اعلام کنیم که ما داریم می رسیم، که البته خیلی باعث سوپرایز شد چون اونها اصلا انتظار نداشتن ما انقدر سر وقت، برسیم. بعد ها دوست خواهر کوچیکه بهمون گفت که من توی تمام این مدت که اینجا رفت و آمد داشتم همیشه دوتا سه ساعت دیرتر رسیدم و تا حالا بهترین زمانی که رسیدم ساعت ۲ بوده! خلاصه ما توی یک ترمینال که در واقع یک محوطه کوچیک با یک ساختمون در وسطش بود، توقف کردیم. ما باید اونجا صبر می کردیم تا دوست خواهر کوچیکه دنبالمون می یومد. تو این حین چیزی که خیلی توجه من رو جلب کرد نوع اتوبوس هایی بود که مسافرهای ارمنی رو سوار می کرد، می شه گفت اتوبوس ولوویی که ما باش اومدیم قابل مقایسه با این اتوبوسهایی که اونجا بودن نبود! الان تاسف می خورم که چرا همونجا ازشون عکس نگرفتم، اما خب در واقع یک همچنین چیزی بود، که از تو یه وبلاگ یه دختر آمریکایی که رفته بوده ارمنستان  پیداش کردم!

 

تو همین حین که ما وایساده بودیم کم کم بقیه همسفرهامون رفتن. اون خانومه با دوتا بچه اش یه ماشین اومدن دنبالشون که دوتا آقا توش بودن، یکی که شوهر خانومه بود و اون یکیم بردار شوهرش، کلی بچه ها از دیدنشون ذوق کردن و خلاصه با خوشحالی رفتن. اون آقا و خانوم هم که به ما کلی کمک کردن، بعد از اینکه همه بارشون رو که شامل چند تا بسته بزرگ بود، تحویل گرفتن. یه ماشین مناسب پیدا کردن و بعد از اینکه مطمئن شدن کسی میاد دنبال ما، خداحافظی کردن و رفتن. و بلاخره میزبان فوق العاده ما یعنی دوست خواهر کوچیکه هم با یه تاکسی رسید. بعد از سلام و احوال پرسی های معمولی وسایلمون رو برداشتیم و سوار ماشین شدیم. این دوست خواهر کوچیکه ۷ ساله که ساکن ارمنستانه و زبون ارمنی رو بهتر از خودشون حرف می زنه، البته به غیر از ارمنی زبون روسی هم بلده و داره فرانسه هم می خونه. خلاصه اینکه بلاخره ما یکی رو داشتیم که می فهمید، ارمنی ها چی می گن و این موضوع در طول سفر خیلی برای من آرامش بخش بود. 

طبق قراری که از قبل داشتیم، باید می رفتیم و خونه پیدا می کردیم. من از قبل لیست هتل های اونجارو از توی نت در آورده بودم و خب قیمت ها یکم بالاتر از جیب ما بود، کمترین هتل شبی ۶۰ دلار بود و می رفت تا شبی ۲۰۰ دلار برای هتل های آمریکایی موجود تو ایروان. اما همین دوست خواهر کوچیکه بهمون گفته بود که می تونه برامون جای ارزونتری رو پیدا کنه که در واقع خونه هایی  هستش که مردم به دانشجو ها اجاره می دن. البته این دوست خواهر کوچیکه خیلی اصرار کرد که ما بریم خونشون اما نتونست از پس خواهر کوچیکیه من بر بیاد;)  

دوست خواهر کوچیکه توی راه بهمون گفت که با یکی از دوستاش(از این به بعد بهش می گیم مهرداد) که توی یکی از office ها (یه چیزی تو مایه های همون بنگاه معاملات ملکی خودمون)آشنا داره قرار گذاشته اما اونا انتظار نداشتن که ما انقدر زود بیایم و قرار رو برای ساعت ۴ گذوشتن و الان ساعت ۲ بود. برامون توضیح داد که توی خونه خودشون آب و برق و گازشون قطع و اونها هم تازه دو روز پیش رسیده بودن و یکم همه چیز تو خونشون سر جاش نیست وگرنه حتما دعوتمون می کرد که بریم پیششون. به هر حال ما تصمیم گرفتیم که بریم دم در همون office و مهرداد هم بیاد اونجا و خودمون یه کاری بکنیم. خلاصه حرکت کردیم و کمتر از یک ربع بعد ما اونجا بودیم. همونطور که داشتیم پیاده می شدیم، مهرداد هم رسید. سلام علیک کردیم و رفتیم به سمت یک راه پله های زیر زمینی، مهرداد توضیح داد که office اونجاست و از پله ها باید بریم پایین، من گفتم که فکر نکنم که جالب باشه این همه وسیله (دوتا ساک و دوتا کوله پشتی و یک کیف دستی) رو با خودمون اینهمه پله ببریم پایین، من بالا کنار وسایل می مونم و شما همراه خواهر کوچیکه و دوستش برین پایین و ببینن چه خبره! در نتیجه من کنار خیابون روی سکو با وسایل نشستم و بقیه هم رفتن پایین!

اون ساعت روز خیابون خیلی خلوت بود، اما آدمها تک و توک از کنارم رد می شدن، که بیشترشون هم خانم بودن! با اینکه از صبح تا حالا دیگه کم کم دیدن خانم هایی بدون روسری برام عادی شده بود، اما دیدن خانم ها با پیراهن، بلوز شلوار و یا بلوز و دامن کوتاه در حالیکه داشتن تو خیابون راه می رفتن اول بسیار عجیب بود. اما بعد بسیار جالب شد. در واقع همه کسایی رو که از کنارم رد می شدن با دقت زیادی نگاه می کردم. دخترهای جوونی که بلوز دامن های باز تابستونی پوشیده بودن با کیف ها و کفش های هماهنگ، مادرهایی که بلوز شلوار های راحتی پوشیده بودن و دست بچه هاشون رو گرفته بودن و دست آخر پیرزن هایی که پیراهن های فوق العاده شیک و منظمی پوشیده بودن و با موهای پر پشت سفیدشون و کفش های طبی شون از کنارم رد می شدن. درست برای من مثل این بود که،و ارد یک فیلم شدم، فیلمی از یک زندگی معمولی توی خیابون .

خونه اجاره کردن ما، اونروز ماجرای خیلی طولانی در حدود ۲-۳ ساعت داشت. office که بچه ها رفته بودن توش، در واقع یک اتاق پشت کافه ای  بود، که اون ساعت از روز کار نمی کرد. توی اتاق یک خانم نشسته بود و جلوش یک دفتر گنده و یه کامپیوتر و چندتا تلفن قرار داشت. اون به زبان ارمنی با دوست خواهر کوچیکه و مهرداد حرف می زد، اما وقتی ما با هم فارسی حرف می زدیم تا حدی فارسی هم می فهمید، دوست خواهر کوچیکه می گفت انقدر دانشچوی ایرانی اینجا زیاده، که اینها هم دارن کم کم فارسی حرف می زنن. خب ما می خواستیم حدود ۵ روز بمونیم، و می خواستیم یک خونه ارزون پیدا کنیم که نزدیک محل زندگی دوست خواهر کوچیکه باشه. مشخص شد که اونجا کمتر از ۱۰ روز اجاره نمی دن و همچنین برای خونه های مناسب قیمت های زیادی می گیرن. اما ناگهان خانومه از توی موبایلش فیلم یک خونه کامل رو به ما نشون داد که گفت صاحب خونه اش حاضره ۵ روزه به ما اجاره بده. دوست خواهر کوچیکه و مهرداد وقتی فیلم رو دیدن گفتن این خونه یک خاصیت خیلی خوب و مهم داره و اون اینکه سرویس دستشویی تمییزی داره. و چون دیدن که ما متوجه موضوع نمی شیم، اینطوری برامون توضیح دادن:

" اولن توی ساختمون های اینجا اصلا نباید انتظار داشته باشین که راه پله ببینید، راه پله هاشون به طرز فجیعی خرابه حتی با اینکه داخل خونه خیلی هم خوب و شیک باشه، دومین مسئله اینجا تمییزه خونه است که می تونه انقدر کثیف باشه که با هیچ نوع تمییز کننده ای هم سفید نشه و سومین مسئله آب و برق خونه است که اینجا وقتی خونه رو اجاره می دن آب و برقش رو جدا می گیرن، یعنی وقتی روز آخر اجاره ات می رسه و می خوای خونه رو تحویل بدی، صاحب خونه می یاد و از روی کنتور مقدار آب و برق رو حساب میکنه و پولش رو ازت می گیره." و این خونه دوتا خاصیت خوب داشت یکی که قبلا گفته بودن، دوم اینکه پول آب و برقش روی اجاره خونه بود. اما خب شبی ۴۰ دلار قیمت اجاره خونه اش بود، که اول هم اجاره رو می گرفت. خلاصه بعد از کلنجار های بسیار قرار شد که بریم با خانومه و خود خونه رو ببینیم.

ما رسیدیم اونجا اما صاحب خونه نیمده بود که در و برای ما باز کنه و در واقع تا حدود ۴۵ دقیقه بعد هم نیومد. ما خسته و عصبانی اونجا توی راهرو وایساده بودیم و داشتیم منصرف می شدیم که بلاخره اومد. خونه خوبی بود یک سوئیت یک اتاق خوابه با حال و دستشویی و حموم و آشپزخونه ویک دونه ماشین لباسشویی و گاز و یخچال و یه هال مبله با دوتا میز ناهار خوری کوچیک و بزرگ و ست کامل صندلیهاش ومقداری ظرف و بشقاب و تخت و دشک و لاحاف و بالشت و پتو. خلاصه قرار شد ما اونجا رو برای ۴ شب به قیمت ۲۰۰ دلار اجاره کنیم. خانومه خیلی سریع از توی کیفش یه اجاره نامه به زبان ارمنی در آورد و یه چیزهایی نوشت و به من گفت امضا کنم و من هم پول رو به آقاهه دادم. تا اینجاش خوب بود که یک دفعه خانمه گفت که من باید پاسپورتم رو، برای اطمینان به آقای صاحب خونه، بدم. من گفتم که فکر نمی کنم این کار دلیلی داشته باشه و من به هیچ عنوان اینکارو نمی کنم. خانومه گفت که شما حتی اگه هتل هم برید، ازتون پاسپورت می خواد! من گفتم که هتل جای مطمئنیه و من هیچ دلیلی ندارم که یک چنین اطمینانی به این آقا بکنم! خانومه گفت که به هر حال این آقا هم داره خونه شو می ده به شما که توش وسایل هست! گفتم که می فهمم، اما بازهم اگه ایشون اطمینان نداره ما اجاره نمی کنیم، من به هر حال پاسپورتم رو دست ایشون نمی دم! در همین هین از دوست خواهر کوچیکه پرسیدم که این روش معمولیه که پاسپورت بدیم و اون گفت :" بعله،چون متاسفانه یکسری از دانشجو ها بعد از اینکه اجاره کردن به خونه آسیب رسوندن و مثلا ماشین لباسشویی رو بردن یا حتی پارکت کف خونه رو کندن، در نتیجه صاحب خونه ها دیگه اطمینان نمی کنن". من به خانومه گفتم حرف شما کاملا درست و منطقی اما من به هر حال اینجا غریب هستم و به هیچ عنوان نمی تونم پاسپورتم رو به کسی بدم! خلاصه تقریبا داشت قرارداد به هم می خورد که آقای صاحبخونه یکدفعه گفت که اگه کارت شناسایی عکس دار هم بدین قبوله!

جالب قضیه این بود که توی تهران مادر خانومی قبل از اینکه حرکت کنیم، به این بهونه که کارتهای شناسایی مثل گواهینامه و کارت بانکی و کارت بیمه اونجا به دردمون نمی خوره و فقط ممکنه گم بشه، همه رو ازمون گرفته بود و ما هیچ کارت شناسای نداشتیم. من فقط در آخرین لحظه نمی دونم به چه دلیلی کارت پرسنلی شرکت رو تو کیفم گذوشته بودم. اونم یه کارت ساده است که روش عکس من زده شده و اسم و فامیلم و پشتش هم صندوق پستی شرکت. من تا بحال از این کارت استفاده ای نکرده بودم و کلا به نظر خیلی معتبر هم نمی یومد. خلاصه من کارت رو در آوردم و به دوست خواهر کوچیکه نشون دادم گفتم من فقط اینو دارم، اونم گفت خره اگه اینو قبول کنه این هیچ اعتباری نداره! اما آقاهه در کمال شگفتی کارت رو به عنوان مدرک شناسایی قبول کرد و قرار داد بسته شد. و من هم متعجب که چیزی که خار آید روزی به کار آید! و بلاخره ما صاحب یک خونه شدیم:

اینم چندتا عکس از خونه ای که ما توی ارمنستان، توش ساکن بودیم:

این آشپزخونه بود که انتهاش یه یخچال هم داشت:

AshPazkhOne

اینجا راهرویی بود بین آشپزخونه و هال که در واقع یه ناهار خوری کوچیک بود و پنجره های ساختمون هم بالای میز قرار داشت:

Nahar Khori

 این عکس داخل یکی از کابینت هارو نشون می ده که یه سری ظرف توش بود:

Zarf

این هم یک قسمت از هال که یه میز ناهار خوری و یک ست تلویزیون داشت:

Hal1

و این هم اونسمت دیگه هال که تقریبا بزرگ بود،‌البته یک قسمت عکس سانسوری داره که ببخشید خیلی ضایع سانسور شده!

Hal2

و دست آخر یک تیکه خیلی کوچیک از حموم دستشویی که بیشتر به خاطر نشون دادن موزائیک ها گرفته شده که دوستان می گفتن از نوادر ساختمون اینجاست که دستشویی موزائیک باشه!

Dastshoie

خب این عکسهای داخل خونه، می شه گفت که خونه شیکی بود نسبتا اما این خونه تو یه مجتمع قرار داشت که نمای بیرونیش این بود:

Biron 

سوپرایز شدین؟ خب راه پله هارو ببینید و بیشتر تعجب کنید، البته دقت کنید که تو نور فلش اینجا انقدر درخشانه ها در حالت عادی کاملا تاریکه!

Peleha

و به عنوان اختتامیه اینم راهروی ورودی و آسانسورش، که هر وقت می رفتی توش باید یه ایت الکرسی به قول مامان بزرگم می خوندی که از توش سالم بیای بیرون:

Asansoor

خب این در واقع یکی از اولین چیزهای عجیبی بود که ما اونجا دیدیم، در واقع توی ساختمونی که نما و راهروهای فوق العاده کثیف و وحشتناکی داشت که جرئت نمی کردی بری توش، یک چنین آپارتمان شیکی بود، راستی توی عکس نمای ساختمون اگه دقت کنید یه لوله گنده از بالا تا پایین ساختمون کشیده شده، اون لوله نقش منتقل کننده زباله هارو بازی می کرد، یعنی همه آشقالهاشون رو از توی اون لوله پرت می کردن پایین و می ریختن توی یه اتاقی که انتهاش بود، بعد هر دو سه روز یکبار یه ماشین زباله، همونی که توی عکس می بینید، می یومد و زباله هارو جمع میکرد، و البته این کار یه نصف روز طول میکشید و تمام مدت یک بوی مطبوعی تا 6 کیلومتری میومد که نگو!

فعلا خوش بگذره تا برگردم!

جمعه 21 دی‌ماه سال 1386

تعداد بازدیدکنندگان : 201807


Powered by BlogSky.com


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری