X
تبلیغات
رایتل
اگر جلوی اشتباهات خود را نگیرید، آنها جلوی شما را خواهند گرفت
آرشیو
ارمنستان ۸- آدمهای ارمنستان!

خب قبل از اینکه ادامه بدم، دیدم که اگه بخوام بشینم هر روز رو بگم هم زیاد می شه هم خسته کننده، در نتیجه فکر کردم که بیام موضوع بندی برم جلو که شاید زودتر تموم بشه ! در نتیجه این پست می خوام از آدمها و فرهنگشون و از اینجور چیزا بگم !‌

چندتا نکته اونجا خیلی جالب بود، وقتی می رفتی تو خیابون یا مغازه ها اکثرا دختر یا زن می دیدی! حدود ۹۵٪ فروشنده ها که زن بودن به غیر از اون اکثر کارهای دیگه رو هم زن ها انجام می دادن. مثل نگهبان های موزه ها.  کلا من مرد میان سال خیلی کم می دیدم. یا خیلی پیر بودن و کنار خیابون نشسته بودن و داشتن تخته نرد بازی می کردن یا خیلی جوون بودن و فقط می رفتن دانشگاه. جالبیش این بود که خانم ها حتی اگه پیر هم بودن، بر عکس مردها داشتن یه کاری انجام می دادن اکثرا گل می فروختن ! بعدا که از دوست خواهر کوچیکه در باره این موضوع سوال کردیم که چرا اینهمه زن تو خیابونه ،‌گفت به خاطر فشار اقتصادی اکثر مردهاشون دارن کشورهای دیگه کار می کنن و خانواده هاشون اینجا دارن زندگی می کنن.

نکته جالب دیگه این بود که همه دخترهای جوون فوق العاده خوشگل و خوش هیکل و خوشتیپ بودن! یعنی هم تناسب اندام زیبایی داشتن ، همشون، من خیلی کم دختر چاق دیدم. هم اینکه لباس های مرتب و خوشگلی می پوشیدن هم اینکه صورت و موهاشون رو کاملا ارایش کرده و درست کرده بودن. و این اصلا ربطی به این نداشت که مثلا شب بود یا صبح ساعت ۱۰ صبح ، داشتن خرید می کردن یا رفته بودن دانشگاه یا تو کافی شاپ بودن. همیشه همینطوری بودن! در واقع انگار همین الان از آخرین سالن مد لباس و مو اومدن بیرون. اما برخلاف اونها پسرهاشون اصلا اینطوری نبودن، ظاهری کاملا ساده داشتن.

توی جاده که می یومدیم، وقتی از کنار ده یا شهر کوچیکی رد می شدیم، من دیدم که مثلا یه بند لباس از یه پنجره به پنجره دیگه آویزونه و روش لباس پهنه. وقتی رسیدیم ایروان هم چنین چیزی خیلی واضح توی خیابون ها بود! یعنی سرتاسر کوچه پر بود از بند و لباسهایی که روش آویزون بود تا خشک بشه. حتی آپارتمان ها هم جلوی هر کدوم یه سری از همین طناب ها داشتن که روش لباس آویزون می کردن. سر هر طناب هم یه قرقره قرار داشت که با حرکت دادن قرقره می تونستی به لباس که اون وسط تو کوچه آویزون کردی برسی !

اینم عکس یه کوچه که بند های لباس از این سر کوچه تا اون سر کوچه وصل بود!

و اینم عکس یه آپارتمان شیک! به نحوه آویزون کردن لباس دقت کنید، کاملا می شه یکی رو کرد توش :

اتفاقا جلوی آپارتمان ما هم از این بند ها بود، روز سوم ما بعد از ظهر ساعت 4 اومده بودیم خونه و تازه داشتیم می خوابیدیم که یهو زنگ خونه رو زدن. ما هم چون اونجا نه زبون می فهمیدیم نه کسی رو می شناختیم و عملا داشتیم تو یه آپارتمان بدون هیچ امنیتی تنها زندگی می کردیم، یکم از آدمهای غریبه وحشت داشتیم. در نتیجه من وقتی رفتم دم در و دیدم یه خانم ارمنی پشت دره یکم گارد گرفتم . خانومه اصرار داشت که بیاد تو! واضح بود که انگلیسی نمی فهمه! خلاصه با همون زبون ایما اشاره حالیم کرد که همسایه طبقه بالای ما است! و بعد هم تند تند شروع کرد به حرف زدن، من ناگهان به آبجی کوچیکه گفتم که بره پشت پنجره رو نگاه کنه و ببینه لباسی چیزی نیوفتاده روی بند! که درست بود. پتوی خانم همسایه بالایی افتاده بود روی بند خونه ما! آبجی کوچیکه متعجب مونده بود که من چه جوری فهمیدم خانومه چی می خواد!

نکته جالب دیگه نمای شهر بود، به غیر از محله های دورو بر republic و اپرا که شامل ساختمون های قدیمی و مغازه ها و بارها بود، دیگه تو سطح شهر چیزی به اسم نمای ساختمون وجود نداشت. یعنی اصلا اهمیت نمی دادن به نظر من ، حتی یک دونه ساختمون مدرن، به غیر از دانشگاه هاشون نمی تونستی پیدا کنی . و نکته جالبتر این بود که به غیر از ساختمون های مسکونی ، مغازه ها و دانشگاه ، ساختمون دیگه ای نبود! مثلا ساختمون های تجاری که شامل شرکت ها باشه اصلا نمی دیدی.

از لحاظ قیمت زندگی تا حدی میشه گفت که گرون بود. اولا که پولشون بزرگ بود، یعنی مثلا سکه هاشون هر کدوم 50 درام یا 200 درام یا 100 درام بود که یه چیزی حول و هوش 300 تومن ما میشد و این خورد ترین پولشون بود، بقیه اش اسکناس های 1000 درام 5000 درام 100000 درامی بود که خب مثلا یه چیزی حول و حوش 300000 تومن می شد. و البته با یه سکه 200 درامی می تونستی یه بطری آب بخری !

نکته دیگه ای که ما در واقع روزهای آخر فهمیدیم ، امنیت اونجا بود. من به دلایلی که گفتم وقتی ساعت ۹ شب می شد و با آبجی کوچیکه تنها بیرون بودیم، شروع می کردم به ترسیدن و دوست داشتم که برگردم خونه. وقتی که این موضوع رو با دوست آبجی کوچیکه در میون گذوشتیم خیلی خیلی تعجب کرد. از نظر اون هیچ دلیلی نداشت که ما بترسیم و می گفت که اینجا همه چیز امنه اون تقریبا ۷ سال بود که ارمنستان زندگی میکرد. می گفت تو این مدت خیلی کم خبر دزدی یا اذیت و آزاری و شنیده یا دیده. و این کاملا درست بود چون که ما شب آخر ۵ تا دختر بودیم که رفتیم رستوران ما حدود ساعت ۱۱ تازه رسیدیم رستوران و ساعت ۱ شب هم تاکسی گرفتیم و برگشتیم خونه ! حرکتی که توی تهران با ماشین شخصی هم جرئت نمی کنی انجام بدی!

یک نقطه مشترک با ایرانی ها داشتن، افتضاح رانندگی می کردن! به طوری که با کلی ترس و لرز از این ور خیابون می رفتی اونور خیابون چون هر ماشینی که تورو می دید پاش رو می زاشت رو گاز تا بهت بزنه ! حتی دوست آبجی کوچیکه تعریف می کرد که یک سری از دوستاشون ، ۵ نفری داشتن از خیابون رد می شدن و وقتی رسیدن اونور خیابون ۴تا بودن، چون یکیشون رو ماشین زیر کرده بوده ! و جالبیش این بودکه هیچ پلیس راهنمایی رانندگی تو خیابون نبود. ما در واقع روز ۴ روم یه ماشین پلیس توی میدون اپرا دیدیم وگرنه هیچ نوع پلیسی توی این مدت به چشم ما نمی خورد!

دوتا نکته برای ما خیلی جدید بود، یکی مغازه های م ش ر و ب فروشی ! که در واقع می گن یکی از صادرات مهم ارمنستان به حساب می یاد ! دوم سگ های توی خیابون ! این سگها عین گربه ها عمل می کردن یعنی مثلا گوشه خیابون لم داده بودن یا باسیه خودشون کنار پیاده رو داشتن راه می رفتن و نه ازت می ترسیدن نه مطلقا کاری به کارت داشتن !

....

یکشنبه 30 دی‌ماه سال 1386

تعداد بازدیدکنندگان : 201760


Powered by BlogSky.com


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری