اگر جلوی اشتباهات خود را نگیرید، آنها جلوی شما را خواهند گرفت
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو

جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
آهنگی که از نقره ای دزدیم به جبران شعری که نگفت!

 

بیا بگذریم، بیا با هم از همه دوستیهامون بگذریم.

بیا از اول شروع کنیم.

بیا با هم همه اون لحظه هارو پاک کنیم. همه اون سلام های اولیه. یا حتی قبل ترش. همه اون نگاهها، نگاههایی که دزدکی کردیم.

بیا دیگه آشنا نشیم. بیا دیگه هیچ چیزی رو بهونه آشنایی نکنیم. بیا. بیا و شروع نکنیم.بیا دیگه حرفی رو نشنویم. بیا دیگه باسیه شروع یه دوستی الکی نخندیم. بیاد دیگه انقدر راحت احساسمون رو نگیم.

برای چی چیزی بگیم که احساسی رو برسونه؟ احساس همدلی یا دوست داشتن یا هر حس انسانی دیگه ای رو؟

برای چی  تن بدیم به حرفی که مارو به دیگری بشناسونه؟بشناسونه که ببینه، ببینه که بفهمه و درک کنه. درک کنه و بخواد در ما بیاویزه!

بیا از همه اینها بگذریم.

بیا همین جا بمونیم.بیا اینجا پشت این دیوار سرد بلند پناه بگیریم.بیا همین دیوار رو بلندترش کنیم.

تو که نمی دونی ، اونور دیوار پر از آدمه!

آدمهایی که می خوان شروع کنن. ادمهایی که با یک سلام آشنا می شن و با یک چطوری دوست می شن.به همین سادگی !

آدمهایی که نمی دونن دوست داشتن ، دوست بودن، آشنایی، شناخت چقدر سخته!

اونایی که ساده ان و نمی دونن که چقدر حساسن و زود ناراحت می شن.

اونایی که حتی از یه دعوای کوچلوی لفظی هم دلشون می گیره.

اونایی که همه چیز رو جدی می گیرن .

حتی یک سلام ساده رو

چه برسه به چند سال آشنایی رو!

اونایی که نمی فهمن که بقیه آدمها پشت دیوارهای بلند محکمشون پناه گرفتن و نمی خوان که شروع کنن.

اونهایی که هنوز نفهمیدن که باید بگذرن

که باید از همه دوستیها بگذرن....

 

بگذریم!

 

دوشنبه 22 بهمن ماه سال 1386

احساس آزادی  با دف!

نیلوفر اینجا از بیلگیتس و استیو جابز می گه از عشقشون به کارشون از اینکه بعد از اینهمه موفقیت هنوز هم عشق دارن به زندگی به کار به دوستیشون! ومی گه وقتی اینارو می بینه به زندگی امیدوار می شه به اینکه هنوز تو دنیا خوبی وجود داره....

من اصلا آدم سیاسی نیستم، یعنی اطلاعاتی ندارم کل دانش سیاسیم مال کل ۴ سال ریاست خاتمی بود که فقط همون ۴ سال اولش هر روز روزنامه می خریدم و می خوندم و باهیجان حرف می زدم ! بعدش که دوباره اومد دیگه برای من اون احساس رو نداشت نمی دونم شاید تب تند زود عرق می کنه! کلا چهارتا آدم معروف رو می شناختم که تو خبرها بودن هنوز هم نمی دونم دقیقا اسم حزب های سیاسی چیه آخرین روزنامه ای هم که می خوندم شرق بود که بعد از بسته شدنش منم با مطبوعات قهر کردم! شاید کل اطلاعات سیاسی که الان می گیرم از سایت نیک آهنگ کوثر باشه و یکم هم بازتاب یا تابناک امروزی! کلا سر تیتر می خونم وقتی هم خوندم که احمد بورقانی فوت کرد. احساسی نداشتم نمی شناختمش از روی بیسوادی بود! تا اینکه این متن نبوی رو خوندم! و جالبه بعد از خوندن این متن اولش خوشحال شدم به اینکه چنین آدمهایی وجود دارن! بعد فهمیدم که داشتن! حس عجیبیه حالا! یه چیزیو در لحظه هم بهت بدن هم ازت بگیرن! اما واقعا حس امیدواری بهم داد وقتی که فهمیدم چنین آدمی وجود داشته توی همون زمان بگیر ببند!!

این توصیف شوهر آلوچه خانم اینا از نسل ما هم فوق العاده است! این جاوید کم حرف می زنه اما وقتی حرف میزنه حرفش بدجوری درسته! ما همین نسل بودیم....!

خوش بگذره

پ.ن: این آهنگه بدجوری این مدت باهام بوده و امشب هم یکی از همکارهای سابق باعث یادآوری شد که یه مدتیه با شمس دارم اینور اونور می رم! من این دفش رو دوست دارم ! دیگه هم بد نیست که اگه سردبیر آدم از توی بلندگو بشنوه!

پنجشنبه 18 بهمن ماه سال 1386

قسمت دیوانه دیوانه من!

دلم شعر نقره ای میخواد

و یه مرده داره با طاهره اش پشت گوش من بلند بلند حرفهای عاشقانه می زنه و من گردی روی آیپادم رو چند بار می چرخونم تا خط آبیه صداش تا ته ته بره و من رو از صدای دنیای اطرافم قطع کنه و فقط صدای دادهای مرتیکه خارجی توی کلم که از صبح در حال منفجر شدنه زنگ بزنه و من رو یاده کارتون تام و جری اونجا که جری سیبلهای تام رو می گیره و می کشه و باهاشون گیتار می زنه بندازه.

دلم شعر نقره ای می خواد

و دارم فکر می کنم چندبار با دفترچه پاپکو یی که همین چند دقیقه ای پیش خریدم بزنم تو کله ای این آقاهه که چشماش قلنبست و گله اش از بدنش گنده تره و داره همچنان با طاهرش قربون صدقه می ره ممکنه که بمیره و اون دهنش رو که پر از بوی سیره باز نکنه که هی جفنگ بگه!

دلم شعر نقره ای می خواد

و چشم هام گرم شدن که مثل هر روز توی اتوبونهای کش اومده مدرس و صدر بگیرم بخوام که صدای بلند موزیکی که از شدت بلندی نمی شنوم چی می گه تو کلم می پیچه و من خوابم نمی بره یکم کمش می کنم به امید اینکه طاهره بلاخره رفته باشه سر کلاس کوفتیش و اون آقا آروم گرفته باشه که بعد از یه وقفه کوتاه دوباره شروع می شه که آقاهه هی قسم جون مامانش رو می خوره که طاهره رو دوست داره و همه به این خاطر توی شرکت مسخره اش می کنن و من همچنان که وضعیت صدا رو برمی گردونم به حال اولش به جونه مخترعین آیپاد دعا می کنم و ناخودآگاه یاد توکا نیستانی می یوفتم که از فواید آیپاد گفته بود.

دلم شعر نقره ای می خواد

با اینکه آقاهه با همه اون عشق بی پایانش که خیلی راحت با ۱۰ نفر آدم توی یه ون به اشتراک گذاشته بود پیاده شده و همه پشت سرش بهش دارن می خندن و من هم بلاخره صدا رو کم کردم اما دیگه خوابم نمی بره چون یه ایستگاه دیگه باید پیاده بشم و بیرون داره برف می یاد و کله من عین اینکه یه توپ سربی توش باشه من رو یاد ایمیلی درمورد روژلب سربی می ندازه که نوشته بود همه مارکهای گنده ماتیک سرب توی محصولاتشون می کنن که سرطان می یاره که آدم دیگه به هیچی نمی تونه اعتماد بکنه و من باید کلاهم رو بکشم روی کلم که با هر تکونی بدتر می شه و شالم رو دور گردنم بپیچم و دستکش هام رو بپوشم و پولم و آماده کنم تا خیلی سریع وسط اتوبان سر میدونی که فقط اسمش میدونه از توی اون ون که هیچ وقت با درش مشکلم حل نمی شه بپرم بیرون.

دلم شعر نقره ای می خواد

 و اینو وقتی جلوی کوچشون که اسمش همیشه آدم رو گول می زنه چون مال یه محله ای دیگه است پیاده می شم بیشتر یادم می یوفته و وقتی دارم از روی پل عابر پیاده رد می شم اونجا که اون مرد فال فروش هر روزی سعی می کنه به من فال بده و من فکر می کنم بلاخره یه روزی من مغلوب اون می شم یا اون مغلوب من و بعدش پله های پل که لیزن و مجبورم می کنن که دستم رو بگیرم به نرده ها که با هر حرکتی لیز می خورم و آروم آروم میام پایین و یاد دوستم می یوفتم که پرسید کفشات لیزن و من گفتم نه زمین لیزه.

و بلاخره وقتی از توی برفها زیر نور چراغهایی اتوبان که زردن و آسمون که سیاه و برفها که دارن می یان پایین رد می شم و حس عجیبی من رو می گیره و وادارم می کنه که حتما از توی برفهای دست نخورده حرکت کنم و به متنی فکر می کنم که امروز خوندم اونجا که می گفت ما ملال رو دوست نداریم و از دیوانگی خوشمون می یاد و فکر می کنم آره من دلم شعر نقره ای می خواد تا اون قسمت دیوانه دیوانه من رو بیدار کنه!!!

و همچنان برف می یاد و رفیق سفید چهار چرخ من سفید سفید زیر برف ها مدفون شده دم در دیده می شه و ازش می پرسم که اونم دلمش برای من تنگ شده همنجور که من دلم برای اون تنگ شده ؟

و هوا سرده و هیچ کس نیست که به من بگه

باز کن پنجره را ...

.........

 پ.ن: این یه ادامه بی ربطه!

جوابیه باسیه آقای تاکامی و بقیه دوستان که کنجکاون اما چیزی نمی گن! والا تو همه اون عکسها که مثلا سانسور شده خود بنده به عنوان سوژه عکس حضور داشتم! حالا اینکه چرا سانسور شده رو خودم هم نمی دونم این والد درونی من به هیچ عنوان با بدون عکس بی حجابی من توی وبلاگ رضایت نداد! می گه زشته بده خوبیت نداره میان می گیرن می برنت زندان اگه بفهمن !!!!خلاصه حالا اینکه چرا من مریضم و عکسهایی که توش وجود دارم رو می زارم؟ که بعدش مجبور بشم اینجور با وضع فجیع خرابش کنم خب گیره دیگه مثلا می خوام شما با فضا بیشتر آشنا بشید و چون عکس دیگه ای مثلا از داخل دانشگاه ملی نداشتم اینو گذوشتم خلاصه که چیز خاصی نیست شما به بزرگی خودتون ببخشید!

یکشنبه 14 بهمن ماه سال 1386

   1      2    >>
تعداد بازدیدکنندگان : 37338


Powered by BlogSky.com


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری