اگر جلوی اشتباهات خود را نگیرید، آنها جلوی شما را خواهند گرفت
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو

آموزش جامع 30 زبان خارجی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
ایده ای ندارم!

خب دیدین بعضی وقتها آدم گیر می ده به یه کاری و ول نمی کنه

خب من الان همش فیلم نگاه میکنم

خب الان منتظرین که من بگم چه فیلم هایی! اما من نمی خوام لیست همه رو بگم بلکه می خوام از یکیش فقط بگم : Sweeny Todd

خب من این فیلم رو دیدم ، با اینکه بهم گفته شده بود که نبینم، به یک دلیل چون توش Jonny dep داشت، یعنی خداییش از خیلی وقت پیش که رامین تو وبلاگش این فیلم رو معرفی کرد دوست داشتم ببینم و دیشب دیدمش!

خب فیلم وحشتناک خوبی بود. یعنی فیلم وحشتناکی که خوب ساخته شده بود و این وحشتناک بودنش رو بیشتر می کرد. من کلا موجود حساسیم تو فیلم دیدن و اصلا سراغ فیلمی که یکم بخواد اعصابم رو خورد کنه نمی رم! این اعصاب خورد نمی کرد له می کرد! یعنی اون موقع که داری فیلم رو نگاه می کنی که خب کلی صحنه های خون و خونریزیش باعث می شه که حالت بد بشه اما راستش رو بگم من نتونستم خودم رو راضی کنم که بلند شم و برم و دیگه ادامه اش رو نبینم.

و حالا که یک روز از دیدنش می گذره انگار فیلمه تو کلم خونه کرده باشه همینجور ته ذهنم دور می زنه و وول میخوره. هی یه صحنه ای یادم می یاد و انگار دوباره اون صحنه ها رو پشت سر هم می بینم. آوازهاش حرکت هاش ماجراهاش! و بدجوری واقعین یعنی با اینکه مثلا تو زمان گذشته است ولی انگار همین الان هم می تونه اتفاق بیوفته! و دست آخر اینکه یه چیزی خیلی توم اثر گذوشت که یه جا خوندم کارگردان این فیلم گفته که از دنیا نا امید شده که یک چنین فیلمی ساخته و دنیا به نظرش همین شکلیه!

وا قعا وحشتناکه اگه یکی دنیا رو اینطوری که Sweeney Tod می بینه ببینه ! و من امروز با خودم نگاه می کردم اینکه این فیلم انقدر طرف دار داره  خودش نشونه ای از اینه که دنیای ما داره به همین بدی می شه؟ یا مثلا اینکه انسانها از این جور وحشی گری لذت می برن حالا در این حد که بشینن فقط نگاه کنن؟ مثل زمانی نیست که گلادیاتور ها رو مینداختن جلوی ببرها و همه می شستن نگاه میکردن؟ 

راستش من یه سوال اساسی دارم اینکه چرا هیچ کس توی اون محله متوجه نمی شد که هرکی میره اون تو بیرون نمی یاد؟ چرا هیچ کس دنبال ماجرا نبود ؟ به غیر از اون پیرزن دیوانه؟

در واقع که الان این متن رو می نویسم دو احساس متضاد با هم دارم ! از فیلم حالم بد می شه و همچنین خیلی خوشم اومده!

باسیه همین پیشنهادی بهتون نمیکنم که ببینید یا نببینید!

خوش بگذره  

یکشنبه 25 فروردین ماه سال 1387

به نظر شما....؟

مدتیه دارم نگاش می کنم. ازش خوشم می یاد. نمی دونم دقیقا چی توی اون، انقدر من رو جذب کرده. از این خانم های میانسال خیلی خوشتیپه که با وجود قرار داشتن در اواسط دهه چهارم زندگیش، مطمئنی  کلی کشته مرده داره. قدی بلند و صورتی خوش تراش و دستهایی کشیده داره. دوتا چیز توش توجهم رو خیلی جلب کرده یک گردنبند فیروزه ای بلند و بعد سیگاری که دستشه و داره می کشه. یه سیگار سفید بلند باریک خوش دست. همینطور که داره با یه مردی حرف می زنه می یاد طرف من! و بعد انگار من بین چندتا آدم قرار میگیرم. متوجه نشدم که من از اول پیش اونا بودم یا اونا یه دفعه رسیدن اونجا.  اما همچنان حواسم به اون خانومه است. بهم نزدیکتر شده و یک دفعه خیلی عادی در حالیکه داره با چندتا مرد کنار دستیش می خنده و حرف می زنه از توی پاکت بهم سیگار تعارف می کنه.  چندتا سیگار باریک سفید مرتب کنار هم توی پاکت هستن. من خوشحال از توجهی که خانومه بهم کرده یدونه از اون سیگار های خوش دست رو بر می دارم، آقایی که باهاشه بهم می گه خیلی سیگار های خوبین ها!

من بعد از اولین پُکم به سیگار با تمام وجودم حرف آقاه رو تائید می کنم. وقتی سیگار رو می زارم روی لبم و نفسم رو می کشم تو ، بعد که سعی میکنم تا کمی دودش رو نگه دارم و وقتی آخر سر، نفسم رو همراه با دودش بیرون می دم، در تمام این مراحل، احساس لذتبخشی بهم دست می ده. مخلوطی از آرامش و شعف، مثل مزه اش که مخلوطیه از دود و شیرینی.با هر دم گرمای دودش آرامشی رو توی سینم پخش می کنه و بعد انگار با هر بازدم، یک عالمه احساس بد توی وجودم رو  دود می کنم بیرون. نمی دونم دقیقا چقدر زمان طول می کشه، اما با تمام وجودم تا آخرین قطره اون سیگار رو می کشم.

و وقتی تموم می شه می دونم که دیگه از اون سیگار ها نمیتونم بکشم. به صورت عجیبی نیاز به سیگار کشیدن دارم و سعی میکنم اطرافم بگردم تا جایی پیدا کنم که Captan Black داشته باشه. وقتی از اون سالنی که توش بودیم می یام بیرون، تازه می فهمم که روی یه کشتی روی یه رودخونه هستم. از نقطه ای خیلی دور صدای مامانم میاد ...

غزل پاشو .ساعت ۶:۳۰ . پاشو . مگه نمی خوای بری سر کار...

و من با تقلا سعی می کنم، هنوز توی اون رویا باقی بمونم و چشمام رو محکمتر می بندم! اما در واقع بیدار شدم و تنها چیزی که برام مونده احساس لذتیه که از کشیدن اون سیگار توی وجودمه !

به نظر شما من معتاد شدم؟

جمعه 23 فروردین ماه سال 1387

خب من دقیقا اولین برخورد که اون عکس رو دیدم یاد کنا و کاپیتان مدلاک افتادم! دقیقا کشتی اونا همیجوری بود و همینطوری هم هی تو ی آب کج و راست می شد و راه می رفت! خب  پس جایزه بدون بورو برگرد می رسه به زهرا ! چون دقیقا درست گفت نه البته مثل نقره ای که ۱۲۰ تا اسم ردیف کرد که حالا یکی از توش درست در بیاد:)

راستی قابل توجه فیروزه و جاوید! یوگی و دوستان یه کشتی تو مایه های کشتی حضرت نوح بود توش هر نوع جانوره خزنده و پرنده ای وجود داشت ! این که کشتی نیست ماکسیموم یه دونه لنجه کوچیکه !

من خیلی  توی نت گشتم که یه عکس از کشتی کاپیتان مدلاک پیدا کنم اما نشد به جاش یه عکس کلی از کارتون جزیره های ناشناخته می زارم تا اون پیدا بشه ! البته فکر هم نکنید خدای نکرده که من انقدر حافظه ام خوبه که اسم کاپیتانه رو یادم مونده من خیلی هنر کردم سرندیپیتی یادم مونده باشه ! اما عوضش اگه آدم یک عدد دوست کارشناس در زمینه کارتون داشته باشه خیلی سریع می تونه به جواب برسه‌!

راستی حالا من جایزه زهرا رو چه جوری بدم؟ :)

و اینم عکس از یوگی و دوستان با کشتیشون:

و اینم کاملا بی ربط من عاشق این کارتون بودم همونی بود که یه آدمک پلاستیکی کوچیک بود که می رفت توی جامدادی دختره فیلم و کارتون قاطی بود

یه نکته اینکه چون این کارتونها ۱۲۰٪ ژاپنی هستن سرچهای انگلیسی روشون نتیجه ای نمی ده و فقط سرچ فارسی تا حدی می رسه به عکسهایی که ایرانیها گذوشتن . البته فکر کنم همتون این لینک هارو قبلن ها توی ایمیل هاتون دیده باشین اما گفتم دوباره بزارم تا تجدید خاطره بشه!

http://web.mit.edu/~salman/Public/weblog/Collection/index.html

این فریوم رو هم اگه حوصله کردین بشینین نگاه کنید خیلی زیاد و جالبه!

http://forums.animparadise.com/forum12/thread81-7.html

سایت اختصاصی جعفری! http://www.davethewave.co.uk/theherbs/

جمعه 16 فروردین ماه سال 1387

   1      2    >>
تعداد بازدیدکنندگان : 37321


Powered by BlogSky.com


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری