اگر جلوی اشتباهات خود را نگیرید، آنها جلوی شما را خواهند گرفت
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو

مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
متشکرم که نزاشتین باور کنم که عشق وجود نداره!

من هر چند وقت یکبار، یک شب رو باید تا نزدیک های ۳-۴ بیدار بمونم! توی اون شبها کار خاصی انجام نمی دم، روی مبل بزرگ جلوی تلویزیونمون دراز میکشم و دوتا کنترل می گیرم دستم و از ساعت ۱۰-۱۱ شب که همه دیگه صددرصد خواب هستن، شروع می کنم به بالا پایین کردن کانال ها تا چندتا کانال خوب پیدا کنم که فیلم یا سریال های مورد نظرم رو داشته باشه و بعد می شینم و نگاه می کنم، بین تبلیغات یکی میرم سراغ کانال دیگه و تیکه ای از اون رو میبینم مگه اینکه این وسط فیلم یا سریال خیلی جالبی به تورم بخوره و خب می شینم همش رو نگاه می کنم!

بعد از رمان،یکی از جادویی ترین و شگفت انگیز ترین چیزی که پدر مادرم بهم معرفی کردن سینما بود! به واسطه این قسمت شگفت انگیز زندگیم بود که تونستم و می تونم بقیه قسمت غیر شگفت انگیز زندگیم رو تحمل کنم ! متاسفانه نمی دونم که دقیق چه کسی سینما رو اختراع کرد و اولین فیلم رو ساخت اما خب می شه گفت من بهش مدیونم !

یکی از انواع بسیار مورد علاقه من ژانر های خانوادگی و عشقی و تخیلیه! به خصوص فیلم های Happy End که هیچ اتفاق بد و وحشتانکی در انتها نمی یوفته! امشب هم یکی از اون شبهایی بود که به شدت احتیاج داشتم مقدار بسیار زیادی احساس عشق و دوستی و خوب بودن و اینکه اگه خوب باشی و راست بگی همه اتفاقهای خوب برات می یوفته و... به خودم القا کنم و اتفاقا ۳تا فیلم عشقی خیلی خوب هم دیدم و الان واقعا احساس خوبی دارم از اینکه مطمئنا اتفاقهای خوبی می یوفته و زندگی می تونه سرشار از احساس های مثبت و عشق به هر چیزو کسی باشه!

خلاصه که فکر کنم آدم احتیاج داره هر یه مدت یکبار که فیلم ببینه تا یادش بیاد که واقعا زندگی سرشار از دوست داشتن و عشق و خوب بودن وجود داره!!

خوش بگذره!

پ.ن : جناب عنکبوت درشت دست و پا ، معذرت می خوام که مجبور شدم بکشمت اما باور کن وقتی تو تاریکی مطلق نشستی و فقط صفحه تلویزیونت که روشنه ، خیلی وحشت می کنی که یدونه عنکبوت درشت دست و پا یکدفعه روی صفحه تلویزیونت ظاهر بشه! البته بعدا فکر کردم که شاید تو هم می خواستی فیلم ببینی اما خب خیلی از نزدیک داشتی می دیدی !

پنجشنبه 23 خرداد ماه سال 1387

داستان سیگاری شدن من!

 تا حالا ندیده بودم کسی انقدر سیگار بکشه، اینو بعدا فهمیدم. بعدا که ازش جدا شدم و بهش فکر کردم. البته اصلا یادم نمی یومد که چندتا سیگار کشید، شاید یه بسته شایدم بیشتر! اونموقع اصلا نمی فهمیدم کی سیگارش تموم می شه و کی یکی دیگه روشن می کنه. انقدر طبیعی اینکار و می کرد که اصلا جلب توجه نمی کرد. اما تو ذهنم مونده ، خیلی سیگار می کشید.

آدم سیگاری زیاد دیدم. همشونو وقتی می بینی دلت می خواد بری و بشینی بهشون بگی ببین نکن، بده ، هزارتا ضرر داره، اما وقتی اونو دیدم که سیگار می کشه ، انگار هیچ ضرری کارش نداشت. انقدر راحت سیگار می کشید که فکر می کردی خب باید بکشه دیگه ، کار بدی که نیست! کلا یادت می رفت که سیگار کشیدن بده، انگار سیگار جزئی از لباسشه، آدم که بدون لباس نمی شه!

بعدها که بهش فکر می کردم، ازکل اون مدت زمانی که باهم بودیم، از همه جاهایی که رفتیم، پررنگ ترین صحنه برام صحنه هایین که نشسته و کجکی داره سیگار می کشه، یعنی در واقع اون صاف نشسته پشت میز و داره سیگار می کشه، اما خود تصویر تو ذهن من کجه ، مدل این فیلم هنری ها که همه چیز یه شکل دیگه است!

یادمه که خیلی عمیق سیگار می کشید. و همین حالتش بود که من رو تحریک کرد که چند روز بعد برم و یه دونه سیگار بخرم و تو اتوبان بکشم تا بفهمم که چی توی این سیگاره که این انقدر با لذت دودش می کنه می فرسته تو هوا!

خب سیگار اول هیچ احساسی به غیر از مزه تلخ دود بهم نداد! خیلی ناشیانه کشیده بودم و حتی درست هم دستم نگرفتم. اما می خواستم بفهمم ! پس دفعه بعد توی یه جمع که چندتا سیگاری حضور داشتن یه دوتا نخ دیگه کشیدم! بازهم همون احساس های قبلی بود! و من هنوز هم ناشی بودم، انقدر که حتی چندتا از کوچولوهای سیگاری جمع نحوه ی سیگار دست گرفتنم و خالی کردن سرش رو توی جاسیگاری مسخره میکردن! اما خب من باز هم می خواستم بفهمم! و اینجوری بود که ادامه می دادم!

کم کم از این حس خوشم اومد، یعنی سیگار کشیدن احساس خوبی بهم می داد. هر وقت خیلی عصبانی بودم یا حوصله نداشتم یا حتی وقتی که خیلی سر کیف بودم، دوست داشتم سیگار بکشم! از استیلش خوشم می یومد اینکه بزارمش بین دوتا انگشتهام و بکشمش تو و سعی کنم که دودش رو نگه دارم تا احساسش کنم و بعدش پوففف دودش رو بدم بیرون!

الان چند وقته که دارم تمرین می کنم از توی دماغم هم دود رو بدم بیرون! هنوز نمی شه گفت که حرفه ای شدم ، مواظبم که بیش از اندازه نکشم که زیادی عادت کنم ! اما خب همیشه هم نمی شه جلوش رو گرفت....

 ....

خب قبل از اینکه بخواین روی اون لینک پایین کلیک کنید و احساستون رو از سیگاری شدن من بنویسید یا اینکه صفحه رو ببندید و با خودتون فکر کنید که چرا! خواستم بگم این در واقع پیش بینی بود از اون چیزی که می تونست اتفاق بیوفته! یا چیزی که چند نفری فکر می کنن اتفاق افتاده! اینکه من از با آدمی آشنا بشم که خیلی سیگار می کشه و به واسطه اون سیگاری بشم!

اما خب نکته ای که دوستان توجه نکردن شاید، توانایی تصمیم گرفتن هر آدمیه! اینکه شاید آدم تحت تاثیر آدمها و یا موقعیتها باشه و کاری رو انجام بده اما در نهایت خود فرده که تصمیم می گیره که می خواد ادامه بده یا نه!

در مورد من هم همینطور بود. یعنی می شه گفت که من رفتم سیگار رو امتحان کردم و به این نتیجه رسیدم که نمی خوام ادامه اش بدم! دلایل متفاوتی هم برای این تصمیم خودم دارم. اما این تصمیم ربطی به این نداره که بگم از سیگار خوشم نمی یاد! یا اینکه با آدمهای سیگاری مشکلی دارم! در واقع اینه که خیلی هم از سیگار خوشم می یاد اما می دونم که فعلا برای من مفید نیست!

چند وقت پیش یه فیلمی دیدم به اسم mylife without me! که درباره دختری بود که می فهمه تا دوهفته دیگه بیشتر زنده نیست! یکی از کارهایی که می نویسه که باید حتما انجام بده اینه که هرچقدر می تونه سیگار بکشه! شاید من هم یه زمانی به این نتیجه رسیدم!

پس فعلا نگران سیگاری شدن من نباشید!

خوش بگذره

شنبه 18 خرداد ماه سال 1387

به بهانه گوشواره ها!

Nott NOw!

...

پ. ن: آنقدر باورت دارم که وقتی می گویی باران، خیس می شوم.

مطلبی که باید اول نوشته می شد:‌وقتی داشتم گوشم رو سوراخ می کردم یاد سر صف توی کلاس ۴ دبستانم افتادم که ناظممون بهمون می گفت نباید گوشواره داشته باشیم و هرکی گوشواره داشته باشه از نمره انضباطش کم می شه! از اون به بعد من که فقط ۷-۸ ماه بود گوشهام رو سوراخ کرده بودم، دیگه گوشواره ننداختم! و کسی هم یادم نداد که توی گوشم نخ بکنم و کم کم گوشهام بسته شد و من یادم رفت که گوشواره انداختن یعنی چی ! و بعدها وقتی همسن و سالهام گوشواره می نداختن من فقط دوتا خط کوچیک روی گوشم داشتم که هیچ گوشواره ای توش نمی رفت! و خیلی طول کشید تا زمانی رسید که دیگه نمره انضباط به گوشواره ربطی نداشت، اما من حال دوباره سوراخ کردنشون رو نداشتم اونها همچنان دوتا خط بودن که همه رو به اشتباه می نداختن ! و من رو تو حسرت گوشواره دار بودن نگه می داشتن! تا اینکه هفته پیش تو مطب خانم آمپول زن وقتی یه دختری تو همون سنهایی که من برای اولین بار گوشهام رو سوراخ کردم، داشت گوشهاش رو سوراخ می کرد. منم یاد حسرتی افتادم که مدتها پشت گوش انداخته بودم و بعد با چهارتا تق تق تفنگ گوش سوراخ کنی، من الان دوتا گوش واره قرمز کوچولو روی گوشم دارم و دیگه هیچ نمره انضباطی به خاطر این گوشواره ها قرار نیست ازم کم بشه!  

ادامه پ. ن : از وقتی گوشهامو سوراخ کردم، فهمیدم که گوشهام تابه تان! یعنی یکی از لاله های گوشم از اون یکی بزرگتره!

خوب شد جناب تمام نقره ای !

سه شنبه 7 خرداد ماه سال 1387

   1      2    >>
تعداد بازدیدکنندگان : 37342


Powered by BlogSky.com


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری