X
تبلیغات
رایتل
اگر جلوی اشتباهات خود را نگیرید، آنها جلوی شما را خواهند گرفت
آرشیو
برای مدیر آینده و دوست امروز!

رفتم بندر عباس. راستش میخواستم قبل از اینکه کلا سندش رو بزنن به اسم عربها خلیج فارس رو ببینم. همون عربها که تو ازشون بدت میاد، همونا که دبی رو ساختن و هی دارن گنده تر و مهم ترش می کنن، می دونم راست می گی دبی رو بخوای با هزارتا جای دیدنی ما مقایسه کنی هیچی نداره، اما خب پول دارن و می دونن پولشون رو چه جوری خرج کنن که خودشون و مردمشون گنده بشن تو دنیا که بشن تک خال خاورمیانه که بعدش انقده پرو بشن که اونا تعیین کنن که می خوان با ما ارتباط بازرگانی داشته باشن یا نه! با ما که اینهمه سال و قرن تمدن و تاریخ هزارتا چیز دیگه داریم اما تنها کاری که می کنیم می شنیم تو خونه هامون و هی غر می زنیم که اه اه اینا بدن اونا فلانن و اونوقت سردمدارهای مملکت صد هزار سالمون می رن جزیره می فروشن به همون عربهای سوسمار خور تا یکم تحویلشون بگیرن و هی راه به راه دعوتشون کنن کشورشون . که همه اینام تا زمانیه که شیطان بزرگ صداش در نیاد که اگه صداش در بیاد همه شمشیراشون رو از رو می بندن و اونوقت سران لشکر ی و کشوری مجبور برن سراغ هر چی چشم بادومیه .

آره رفتم خلیج فارس رو دیدم، آبی نبود، سبز بود! با یک عالمه جاناتان . می دونی فکر کنم که برادران رایس که هواپیما ساختن قطعا پرواز مرغ دریایی ها رو دیدن. نمی دونی چه حسیه دیدن پرواز کردنشون از اینهمه نزدیک، وقتی انقدر بال می زنن تا به یه سطحی برسن و بعدش بالاشون رو محکم نگه می دارن و روی باد حرکت می کنن ، سیخ سیخ ! قشنگ دلت می خواد تو هم دستات رو باز کنی و مثل اونا روی هوا شناور بشی !

می دونی اون آب یه حسی بهم منتقل کرد.یه جور حس وطن پرستی کاملا فهمیدم که چرا جنوبی ها انقدر وطن پرستن. وقتی به اون آبی نگاه می کنی که اولش سبزه و بعدش آبیه ، انگار خونه تو که تو رگهات بالا پایین می ره. می دونی وقتی طرز زندگیشون رو می دیدم وقتی امکانات نداشتشون رو می دیدم فهمیدم که چقدر مردم دلاورین چقدر شجاعن که توی اون گرما توی اون هواش شرجی دارن کار می کنن و زندگی می کنن . اینکه ول نمی کنن بیان تهران ، اینکه اونجارو دودستی نمی دن به اون همه مهاجری که اونجاست . لازم نیست اونجا عربی حرف بزنی چون که اونجا بیشتر از هرجای دیگه ای ایرانیه ، هنوز هم مردهاشون وقتی می فهمن تو یه دختر یا زن تنهایی که کارت گیر کرده، کمکت می کنن. این می تونه از یه بلیط هواپیما جور کردن تا حتی مدتها وایسادن برای اینکه تو عکس بگیری باشه.

نمی دونم چرا یه سری چیزها من رو یاد تو میندازه، البته خب طبیعیه یه سری آدمها خاطره های باهاشون وصل شده که هر وقت تو چیزی می بینی که یاد اون خاطره می یوفتی، یاد اون آدم هم میوفتی . مثلا یکیش مدیریته هر وقت که یه جا چیز خوبی می بینم که در ارتباط با مدیریته ناخود آگاه یاد تو می یوفتم و فکر می کنم که اینو به تو بگم ، یا تو اگه اینجا بودی اینو می گفتی . از وقتی هم اومدم تو این کار جدید بارها خواستم از نوع مدیریتش برات بنویسم تا اینکه امروز دیگه مطمئن شدم که باید بنویسم برات. امروز چون دوتا اتفاق افتاد یکی که من و تو در مورد لزوم بودن یا نبودن زور برای انجام کارها بحث سیاسی- اجتماعی کردیم و دوم اینکه عصری مدیر کل قسمت ما تک به تک آدمها رو صدا می کرد توی اتاقش و ازشون به خاطر انجام پروژه ای که دوهفته پیش تموم شده بود تشکر می کرد و هدیه ای بهشون می داد. از مدیر پروژه تا پایین ترین سطح کارمندها. و می دونی جالبیش باسیه من چیه ؟ اینکه من که هنوز اونجا رسمی نیستم و آزمایشیم هم صدا کرد و شخصا ازم تشکر کرد!

در واقع از همین قسمتش می خوام برات بگم . تشکر کردن! از اینکه اینجا هر کاری می کنی آخرش ازت تشکر می کنن. حتی وقتی می مونی که تو اضافه کاری کارهات رو به انجام برسونی نه تنها مدیر خودت بلکه همکارهای که اونجا سابقه زیادی دارن، از اینکه برای این شرکت داری زمان می زاری تشکر می کنن.  اینکه کاری که میکنی همونی باشه که تو دوست داری خیلی مهمه و لذت بخشه . یعنی من لذت می برم وقتی با اینهمه متغیر و متد و تابع و هزارتا چیز دیگه سرو کله می زنم . اما به غیر از اون از اینکه می فهمم که مفیدم و بقیه دارن از تواناهایی های من استفاده می کنن لذت می برم.

آره راست می گی من یهو بزرگ شدم. یهو دقیقا از زمانی که یکی از رویاهام داره هر روز صبح جلوی چشمام راه می ره. رویایی اینکه من یه خانم مهندس موفق توی محیط کارم باشم. اینکه حضور من توی شرکت مهم باشه و من هر روز در حالیکه یک ست شیک جدید پوشیدم ساعت ۱۰ -۱۱ صبح بیام سر کار و تا آخر شب کار کنم. در کنارش زندگی مستقلی داشته باشم اما همچنان آدم سرحال و شوخ و مهربونی باقی بمونم! باورت می شه یک خانم دقیقا با همین خصوصیات الات مدیر منه و من هرروز دارم می بینمش! آره از وقتی اون هر روز جلوی چشمه من دوبرابر بیشتر تلاش می کنم. می دونم هنوز خیلی چیزها باید یاد بگیرم اما می خوام یه روزی همین بشم. باسیه همین به بقیه کارها مثل گذشته نمی رسم باید بتونم به کارهام نظم بدم.اما می دونی شاید نرسم سر وقت تا قبل از اینکه صدای بقیه در بیاد وبلاگ به روز کنم. اما هنوز از گوش دادن به موسیقی زیر بارون لذت می برم هنوز هر جایی که ببینم کسی دورو برم نیست بلند بلند آواز میخونم و هنوز هم درهر وضعیت که باشم دوست دارم روی موزیک سوار بشم و چرخ بزنم و برقصم.

راستی می خواستم تو وبلاگم یه اطلاعیه بزنم ، به این مضمون که یک عدد پارتنر مهمونی معقول و علاقه مند به رقص نیاز مندیم. آخه میدونی دچار مشکل شدم حدود ۹۰٪ دوستام الان دیگه دوتا شدن و من نمی تونم باهاشون برم مهمونی چون تک می یوفتم. همیشه ازعدد سه بدم می یومده و حالا با هر کی بخوام برم بیرون همش سه می شه! خلاصه که بعدش به خاطر اینکه احتمالا ملت شروع می کنن به مسخره کردن بی خیال شدم . اما این دفعه که رفتم عروسی اولین دفعه ای بود که واقعا احساس کردم که حضور یک نفر دیگه چقدر لازمه بعدش فکر کردم نمی شه آدم بیاد از این متمدن بازیها در بیاره و یکی رو صرفا برای مهمونی رفتن انتخاب کنه ؟ البته می دونم  تو سن سال من همه به صورت پیش فرض من رو با هر کی ببینن فکر می کنن همسر یا نامزه یا دیگه حداقل دوست پسرمه و نمی شه بهشون توضیح داد بابا این صرفا دوستمه!

بعد شروع می کنن پشت سرت حرف زدن که واه واه دختره رو نگاه خجالت نمی کشه با این سنش. آره می دونم همونیه که تو گفتی مجرد بودن توی این مملکت گناهه . خیلی کار سختیه که بخوای تنها زندگی کنی باید حتما یه سایه ای چیزی روی سرت باشه . اما خب همیشه اینجوری نخواهد موند نسل جدید دارن به همه یاد می دن که چه جوری فکر کنن.

مثلا باسیه تو اصلا مهم نیست با من که n سال ازت بزرگترم بیای بیرون و حتی بریم تو مانتو فروشی بچرخیم . در حالیکه که باسیه کسایی که از تو ۳-۴ سال بزرگترن و همچنان از من کوچکترن هنوز این موضوع مشکل اخلاقی داره. می دونی باسیه همین اخلاق راحت بودن نسل شماست که ازتون خوشم می یاد. مثلا تو همیشه تعاریف جالبی می دی. آره من واقعا آدم قابل پیش بینی نیستم. چون احساسم پایدار نیست ،من باسم احترام گذوشتن درست خیلی مهمه اینکه شخصیت از بین نره اما در حالت کلی بقیه چیزها خیلی مهم نیست ، تا زمانیکه وارد خط قرمز توهین نشی همه چیز خوب و طلاییه اما بعد از اون یکم اوضاع خراب می شه

.....

 پ.ن: این یه تیکه از یه نامه است. من نامه نوشتن رو دوست دارم! اما این نامه یه خاصیت داره و اون اینکه خطاب به یک نفر نیست یعنی شاید یه جاهایش رو که بخونید احساس کنید که منظورش شما بوده اما این فقط یک احساسه که دارین چون این خطاب به همه و هیچ کسه وروشیه باسیه اینکه من حرفهای پراکندم رو باهم بزنم. به خاطر همین نه ابتدا داره نه انتها!

یکشنبه 26 اسفند‌ماه سال 1386

تعداد بازدیدکنندگان : 201760


Powered by BlogSky.com


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری